وبسایت خبری
خبردونی

گفت‌وگوی تازه‌ای با مادر آغاسی در شهریور ۱۳۵۰: تصمیم به ترک خانواده به خاطر نعمت با استخاره انجام شد.

گفت‌وگو با مادر آغاسی در شهریور ۱۳۵۰/ با استخاره خانواده‌ام را رها کردم تا پیش نعمت بروم

به نقل از خبردونی، در شهریور 1350، خبرنگار مجله «سپید و سیاه»، جهانگیر پارساخو، به گفت‌وگویی اختصاصی با مادر نعمت‌اله آغاسی پرداخته و زوایای ناآشنا از زندگی این خواننده مشهور را مورد بررسی قرار داده است. این مصاحبه روایت‌گر چالش‌ها و تنش‌های خانوادگی است که مادر آغاسی را بر آن داشت تا با استخاره، مسیر زندگی‌اش را از دیگر اعضای خانواده جدا کند و به سمت پسرش حرکت کند.

مادرش، زنی با پنج فرزند، در کنار نعمت‌اله نشسته است. گرچه او بارها شاهد این صحنه بوده است، اما این بار به عنوان مصاحبه کننده به گفتگو پرداخته است. او به وضوح بیان می‌کند که علیرغم علاقه عمیقش به نعمت، به عنوان یک مادر هیچ وقت نمی‌خواهد بین فرزندانش تبعیض قائل شود. در میان انتخاب بین همسر و چهار فرزند دیگرش یا نعمت‌اله، تصمیمی دشوار را مواجه می‌شود.

مادر آغاسی با توسل به قرآن، به استخاره می‌پردازد و در اوج احساسات، تصمیم نهایی‌اش را می‌گیرد. او فریاد می‌زند که می‌خواهد به نزد نعمت برود و در همین حین از حال می‌رود. پس از به هوش آمدن، خانواده‌اش تلاش می‌کنند تا او را متقاعد کنند که از این تصمیم منصرف شود، اما مادر آغاسی با عزم راسخ خود نشان می‌دهد که تصمیمش را گرفته است.

در این ماجرا، پدر آغاسی از ادامه صحبت با او دست می‌کشد و این لحظات نشان‌دهنده جدیت مادر در پی‌گیری زندگی‌اش در کنار نعمت‌اله است. با دریافت مقداری پول برای شروع یک زندگی جدید، او تصمیم به ترک خانواده‌اش می‌گیرد.

مادر آغاسی در ادامه به تولد نعمت اشاره کرده و بیان می‌کند که پدر او دو سال قبل از تولد، بینایی خود را از دست داده بود. تولد نعمت در میان صداي اذان صبح با معجزه‌ای همراه بود که به پدرش بینایی دوباره بخشید. این روایت، نمایانگر عشق و آرزوهای مادر است که به شکل شگفت‌انگیزی با تولد پسرش گره خورده است.در سال‌های ابتدایی زندگی، مشکلی برای نعمت پیش آمد که مانع از شروع راه رفتن او شد. با وجود اینکه برخی افراد ما را مطمئن کردند که برخی کودکان دیرتر شروع به راه رفتن می‌کنند، ولی نگرانی‌های ما برطرف نشد. بنابراین، او را به پزشکانی مختلف معرفی کردیم، اما درمانی حاصل نشد. پس از مشاوره با چند پزشک، متوجه شدیم که نعمت ممکن است همیشه با مشکل پا مواجه باشد.

من تمام تلاش خود را کردم تا او به این موضوع پی نبرد و تا سن شش‌سالگی او را در آغوش گرفتم. یک روز، در حین کمک به اطفای حریق در خانه همسایه، نعمت را در حیاط گذاشتم و به آتش‌نشانی رفتم، اما وقتی برگشتم، اثری از او نبود. به جستجویش پرداختم و سرانجام او را در یک سمساری یافتم که به رادیو گوش می‌داد.

فردای آن روز، نعمت در حیاط بازی می‌کرد که گریه‌کنان وارد خانه شد. به نظر می‌رسید از یک همسال خود آموخته بود که آواز بخواند، اما پس از یک بگومگو، پسربچه او را زده و فرار کرده بود. این حادثه برای بار اول به نعمت حس ناتوانی را القا کرد و با ناراحتی گفت: «اگر این پایم را ببری، من می‌توانم بدوم؟!» جمله‌ای که خنده اهل خانه را به همراه داشت و من در دل اشک می‌ریختم.

زمان مدرسه رفتن نعمت نزدیک شد، ولی پدرش مخالف تحصیل او بود و می‌گفت نیازی به درس‌خواندن ندارد. وی بر این باور بود که نعمت باید به کار و کاسبی مشغول شود، حال آنکه سرمایه‌ای برای شروع کار نداشتیم. در نهایت، با معمار همسایه برای کار به او مراجعه کردم و قرار شد نعمت به عنوان کارگر در پروژه‌ای مشغول به کار شود.

نعمت به کار در این پروژه مشغول شد، اما به دلیل مشکل پایش، کارایی کافی نداشت. در نتیجه، معمار مسئولیتی دیگر برایش تعیین کرد. در حین تلاش برای کار، نعمت از نردبان بالا می‌رفت که پایش پیچ خورد و به زمین افتاد، باعث شد تا معمار با او و لحن تندی برخورد کند.

این حادثه باعث ناامیدی نعمت شد و پس از آن ما او را به یک پینه‌دوز معرفی کردیم. وضعیت مالی این کار هم نتوانست مشکلاتش را حل کند و بدون اینکه ما متوجه شویم، به دنبال نفت‌فروشی رفت. مدتی بعد، خبر آمد که همسایه‌ها از او شاکی شده‌اند، زیرا نعمت به طور مکرر در محله آواز می‌خواند و این باعث مزاحمت‌ها شده بود.

وقتی او به خانه برگشت، پدرش با لهجه‌ای ملایم به پرسش درباره ماجرا پرداخت و نعمت هم که فکر می‌کرد پدرش از آواز خواندن او راضی است، به توضیح پرداخت.در یک شب به یادماندنی، مردی به نام نعمت در یک مراسم عروسی که یکی از همسایه‌ها برگزار کرده بود، به عنوان خواننده دعوت شد. خواننده اصلی به مراسم نرسیده بود و خانواده‌ها به ناچار نعمت را برای آواز خواندن دعوت کردند. در ابتدا با مخالفت‌هایی از سوی اعضای خانواده‌اش مواجه شد، اما او با شجاعت و التماس موفق شد نظر آنان را تغییر دهد و این آغازگر مسیری جدید برای او بود.

نعمت به زودی به خواننده‌ای محبوب در مجالس محلی تبدیل شد. برادر بزرگش، به‌جای حمایت از او، نگران این بود که چرا او بدون دریافت پول آواز می‌خواند. با این حال، نعمت بخاطر رفتارهای خشونت‌آمیز خانواده‌اش، تصمیم گرفت آواز خواندن را متوقف کند مگر اینکه آنان برایش قدمی بردارند. یک روز برادرش لباس‌های کهنه‌اش را به او داد تا بفروشد و نعمت با فروش موفق این لباس‌ها، نشان داد که استعدادش فراتر از خوانندگی است.

اما نعمت پس از مدتی احساس دلسردی کرد و با اندکی پول عازم تهران شد. او از خانواده‌اش دور افتاد و تنها گهگاهی از دیگران درباره‌اش خبر می‌گرفت. پس از مدتی خبر ازدواجش به گوش خانواده‌اش رسید و اختلافات عمیق‌تری میان او و خانواده پیش آمد.

سال‌ها گذشت تا اینکه یک مسافر از تهران پیامی از نعمت آورد و از او خواست که زمانی به دیدنش بیاید که خانه‌ای برای خود داشته باشد. اکنون نعمت در خانه‌ای با چهار دیواره زندگی می‌کند و چند شب پیش من به تماشای برنامه او رفتم. با دیدن او، در حالی که اشک می‌ریختم، احساساتی درباره جدایی او از خانواده‌اش و آرزوهای مادرش برای کنار هم بودن آنها به وجود آمد. این لحظات برای من عمیقاً تأثیرگذار بود و من همچنان به فکر روا داشتن حقایق زندگی او هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *