به گزارش خبرگزارىها، در تاریخ ۱۱ مارس ۱۸۹۲ (۲۱ اسفند ۱۲۷۰) فرانسوا کونیگاشتاین، که به عنوان یک آنارشیست خودخوانده با نام «راواشول» شناخته میشد، به همراه کلت و یک بمب دستساز وارد یک ساختمان مسکونی در بلوار سن-ژرمن پاریس شد. بمب او که با زحمت از پلهها به طبقه دوم منتقل شده بود، شامل یک قابلمه آهنی پر از دینامیت و قطعات ضایعات فلزی بود و با انفجار میتوانست ترکشها را به همهجا پرتاب کند.
راواشول این وسیله را با هدف قتل یک قاضی طراحی کرده بود که به تازگی همکاران آنارشیست او را به خاطر شرکت در یک راهپیمایی اعتراضی به زندان فرستاده بود. از نظر او، این قاضی نمادی از فساد سیستم قضایی فرانسه به شمار میرفت و مرگ او میتوانست ترسی در میان پلیس و قوه قضائیه ایجاد کند و نشان دهد که نمیتوانند عقاید آنارشیستها را سرکوب کنند.
پس از ناکامیاش در نخستین حمله، راواشول ده روز بعد بمب دیگری ساخت که این بار با دو برابر دینامیت پر شده بود. او قصد داشت دادستانی را هدف قرار دهد که قاضی را به محکومیت رسانده بود. راواشول بمب را در یک اقامتگاه مجلل در «خیابان کلیشی» منفجر کرد، اما بار دیگر نتوانست به هدف خود برسد. در عوض، هفت نفر از همسایگان به دلیل ترکشها و دود ناشی از انفجار مجروح شدند.
این بمبگذاریها اگرچه در قتل هدفمند شکست خوردند، اما به عنوان اعمال تروریستی موفقیتی بزرگ تلقی شدند. راواشول در حالی که به سرعت از محل انفجار فرار میکرد، نمیدانست که آغازگر یک موج رسانهای و ترس در کشورش شده که برای سالها ادامه خواهد داشت و نام او را به افسانهای تروریستی تبدیل خواهد کرد.
پس از این رخدادها، خیابان «کلیشی» تحت تدابیر شدید امنیتی قرار گرفت و روزنامهها به گمانهزنی درباره خطرات جدید در پاریس پرداختند. کونیگاشتاین، که در سال ۱۸۵۹ در حومه سن-اتین به دنیا آمده بود، دوران کودکی سختی را تجربه کرد و پس از ترک خانواده توسط پدر، بار مسئولیت را بر دوش خود حس کرد. او در اوایل بیستسالگی، بارها از کار اخراج شد و با خشم و نفرت نسبت به سیستمهای اقتصادی حاکم، به آنارشیسم روی آورد. این رویدادها در یک فضای نابسامان اقتصادی در اروپا در آن زمان رخ داد که آثارش در زندگی مردم ملموس بود.در سال 1882، سقوط بورس پاریس در فرانسه شرایط اقتصادی را برای کارگران به شدت دچار بحران کرد. راواشول، یکی از هزاران کارمند رنجکشیده، در این شرایط سخت زندگی را سپری میکرد و با شغلهای ناپایدار و دستمزد پایین سر میکرد. او که با تجربههای مختلفی همچون پینهدوزی، چاپگری و کار در کارخانه آشنایی داشت، در اواخر دهه 1880 به دزدیهای کوچک و حتی نقض قبر و خشونت روی آورد. در سال 1891، راواشول دست به قتل زد و یک زاهد پیر را که تصور میکرد داراییهایش را پنهان کرده، به قتل رساند.
این وضعیت بحرانی منجر به خودرادیکالیسم در میان جوانان خشمگین شد. راواشول با مطالعه نشریات رادیکالی نظیر «لا رِوولت» و «لیدرا آنارشیست»، تحت تأثیر افکار انقلابی قرار گرفت. این نشریات که در دهههای 1880 و 1890 در نقاط مختلف اروپا شایع بودند، توانستند اندیشههای انقلابی را در میان کارگران و انارشیستها گسترش دهند. نویسندگان این نشریات با نوشتن مقالاتی درباره دینامیت و نقد مالکان زمین، افکار انقلابی را در ذهن خوانندگان نفوذ کردند.
راواشول که تحت تأثیر این مجلات قرار گرفته بود، خود را به عنوان یک انارشیست معرفی کرد. این دیدگاه انقلابی که از اواسط قرن نوزدهم توسط فیلسوفانی همچون پییر-ژوزف پرودون مطرح شده بود، کمکم در میان افرادی با وضعیت مشابه راواشول رواج یافت. این افراد برای تحقق جهانی عاری از ظلم، به اقداماتی خشونتآمیز روی آوردند.
اغلب این انارشیستها بهصورت فردی عمل میکردند. امیل فلوریان، یکی از نمونههای این مبارزین، در سال 1881 با یک کلت به پزشک پاریسی شلیک کرد و استدلالش این بود که ثروتمندان دشمن انقلاب هستند. در نمونهای دیگر، یک آنارشیست دیگر که از کار خود اخراج شده بود، بمبی را به سوی جمعیتی در یک سالن موسیقی پرتاب کرد. همچنین، جوانی به نام شارل گالو در سال 1886 با ورود به بورس پاریس و اعلام خود به عنوان مأمور انقلاب، به خشونت دست زد. این وقایع بیانگر تفکر رادیکال و تنشهای اجتماعی عصر خود است.در یک حادثه خطرناک، فردی اقدام به شلیک به سقف کرده و سپس اسید را به سمت کارگزاران وحشتزده پرتاب کرد. این حمله که با هدف ایجاد وحشت صورت گرفت، نتوانست به اهداف خود آسیب برساند و تنها گودالی بیخطری بر روی زمین به جا گذاشت.
تاریخ تروریسم آنارشیستی در اوایل دهه ۱۸۸۰، فراتر از فرانسه و محدود به گروههای کوچک «گرگهای تنها» نیست. آن دوره تروریسم در اسپانیا نیز به شدت فراگیر بود و گروههایی تحت عنوان «لا مانو نگرا» در اندلس به جرم و جنایت دست میزدند. برخی از آنارشیستها به بمبگذاری روی آوردند و در سال ۱۸۸۳، پنج آنارشیست آلمانی تلاش کردند تا مراسم افتتاح یک مجسمه بزرگ را در نیدروالد بمبگذاری کنند. تلاش آنها ناکام ماند زیرا فیتیله بمب به دلیل بارندگی در آن روز، روشن نشد و مقاماتی همچون قیصر ویلهلم از خطر دور ماندند.
«راواشول» در دهه ۱۸۹۰ با انگیزههای مشابه به طراحی حملات خود پرداخت. او در این زمان اقدام به برپایی یک گروهچه از همفکرانش کرد و در فوریه ۱۸۹۲، دینامیتی را از یک معدن سرقت کردند. آنها با استفاده از این دینامیت در محله هفتم پاریس بمب کوچکی منفجر کردند که خسارات جانی و مالی چندانی به همراه نداشت، اما این عمل باعث توجه مطبوعات به او شد. پس از انفجار بمب دیگری در بلوار سن ژرمن، رسانهها او را بهعنوان «مرکز اصلی آنارشیسم در پاریس» معرفی کردند و او را به عنوان نماینده یک توطئه عظیم آنارشیستی در نظر گرفتند.
با برخورداری از این توجهات، افسانه راواشول شکل گرفت. وی به عنوان یکی از مهمترین تروریستهای آن زمان و یک آنارشیست شجاع معرفی شد.
اخبار مربوط به راواشول و انگیزههای او در بهار ۱۸۹۲ به سرعت در پاریس منتشر شد و واکنشهای زیادی را به همراه داشت. روزنامه «لو مَتَن» بدون توجه به ناکامیهای او در حملاتش، به او شهرت بالایی بخشید و مدعی شد که او چندین ترور را به نام خود ثبت کرده است. همچنین گزارشات دیگر رسانهها، از قدرت و توانایی گروه او به شدت بزرگنمایی کردند و نوشتند که آنها دینامیتی در اختیار دارند که میتواند به کلیه مقامات پاریس آسیب برساند. روزنامه «لو فیگارو» بهویژه با اشاره به تهدیدهای مستقیم از جانب راواشول، به هشدار بیشتری پرداخت. این گزارشات موجب شد تا تصور عمومی درباره نقش راواشول و گروهش در ایجاد ترس و ناامنی افزایش یابد.**عنوان: افزایش نگرانیها از فعالیتهای آنارشیستی در پاریس**
در حومههای پاریس، کارتریجهای دینامیت و پوسترهای آنارشیستی با اشاره به شخصیت خطرناک راواشول مشاهده شده است. در این میان، فرصتطلبان و طرفداران او به این هیاهو پیوسته و موجب افزایش وحشت در شهر شدهاند. دفاتر روزنامه Le Temps و مقر پلیس پاریس با تعداد زیادی نامه تهدیدآمیز از سوی افرادی با شرایط روانی ناپایدار مواجه شدهاند. این نامهها که ادعایی مبنی بر تعلق به گروههای آنارشیستی داشتند، وعده انفجارهای قریبالوقوع و حملات هدفمند را مطرح کردند.
در پاتوقهای آنارشیستها، آهنگهایی با شعاری همچون «بیایید بورژوازی را منفجر کنیم» درباره راواشول خوانده میشود. روزنامهنگار «لو کوریه دو سوآر» به تصویر منفی رسانهها از راواشول اشاره کرده و این موضوع به افزایش شهرت او به عنوان قهرمانی افسانهای منجر شده است.
این تصویرسازی از راواشول سبب جلب توجه رسانههای بینالمللی نیز شده است. روزنامه «لسآنجلس هرالد» شایعهای مبنی بر کشته شدن یک رئیس پلیس توسط او را منتشر کرد. همچنین، روزنامه «سانفرانسیسکو مورنینگ کال» او را به عنوان «رهبر اهریمنان فرانسوی» معرفی کرد و ادعاهایی مبنی بر اختراعات جدید و خشونتآمیز او نیز منتشر شد.
راواشول در ۳۰ مارس ۱۸۹۲، زمانی که در کافهای درباره اعمال خشونتآمیز صحبت میکرد، دستگیر شد. مطبوعات او را به «مغز متفکر تروریستها» تبدیل کرده بودند و این موضوع بر روند محاکمهاش تأثیر گذاشت. با توجه به ترس از حمله آنارشیستها به دادگاه، تدابیر امنیتی بیشتری اتخاذ شد. در نهایت، راواشول در ۱۱ ژوئیه ۱۸۹۲ در زندان به اعدام رسید.
موضوع جالب این است که حتی پایان زندگی او نیز مورد توجه قرار گرفت و داستانهایی مبنی بر ترس نگهبانان از سر بریدهشدهاش منتشر شد. این اسطورهسازیها در نشریات آنارشیستی ادامه یافت و او به عنوان یک «مسیحی خشن» معرفی شد.
در نهایت، راواشول در عصر گروههای تروریستی به عنوان یک شخصیت مرموز شناخته شد؛ هرچند که کارهای او تلفات زیادی به بار نیاورد. این واقعیت که او در دورهای از شایعهپراکنیهای رسانهای ظاهر شد، به شهرت او افزود و رسانهها به ابعاد بزرگتری از خشونتهای آنارشیستی پرداختند.### ظهور تروریسم انقلابی در اروپا: ریشهها و تأثیرات
باور به وجود یک توطئه انقلابی هدایت کننده تروریستها در اروپا مدتها قبل از ظهور فردی به نام «راواشول» در ذهن نویسندگان و خوانندگان قاره ریشهدار شده بود. از زمان شکست ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۵، نیرویهای پلیس و جاسوسی بر این عقیده بودند که یک اتحادیه از جمهوریخواهان، ملیگرایان و سوسیالیستها در حال برنامهریزی برای تکرار «انقلاب فرانسه» هستند.
در دهه ۱۸۵۰، «ویلهلم استیبر»، جاسوس ارشد پروسی با نگرش منفی نسبت به طبقه کارگر، تلاش کرد با انتشار داستانهای جعلی درباره توطئههای کمونیستی در مطبوعات آلمان، همکاران خود در دستگاههای امنیتی کشورهای مختلف را متقاعد کند که یک توطئه بینالمللی برای ترور مقامهای اروپایی در حال شکلگیری است. پس از سقوط «کمون پاریس» در سال ۱۸۷۱، شایعاتی مبنی بر وقوع قیامهای دیگر در اروپا در دهه ۱۸۷۰ ادامه داشت و نویسندگان مرتجع به خلق داستانهایی درباره آنارشیستها و تروریستها پرداختند.
پنج سال پیش از انفجار اولین بمب در بلوار سن ژرمن، «هنری جیمز» به موضوع توطئه تروریستی در رمانش «پرنسس کاساماسیما» پرداخته بود. این داستان با وجود اینکه ابزورد بود، تصویرسازی آن از یک «دنیای زیرزمینی» مملو از فداکاریهای انقلابی، تصورات قبلی را تقویت میکرد. این ترس از تروریسم نه تنها در ادبیات، بلکه در رسانهها نیز به وضوح نمود داشت.
در پی این تحولات، کلید محبوبیت راواشول به تفکرات او درباره عواقب دنیای پس از مرگ مربوط میشد. دستگیری او توسط پلیس پس از انفجار بمبی که آنارشیستها به تقلید از او در کافهای گذاشتند، نمایانگر این واقعیت بود که خشونتها در حال تشدید بودند. در نوامبر ۱۸۹۲، «امیل هنری» بمبی در دفاتر شرکت معدن کار گذاشت که با انفجار آن، جان پنج نفر گرفته شد. این روند در مناسبتهای بعدی نیز ادامه پیدا کرد.
به طور کلی، افزایش فعالیتهای تروریستی در این دوره، نشاندهنده یک آشفتگی اجتماعی و سیاسی بود که کشورها را به چالش میکشید و به نظر میرسید هنوز پایاننامه آن در افق مشخص نیست.**حمله آنارشیستی به رئیسجمهور فرانسه**
در ژوئن ۱۸۹۴، یک آنارشیست ایتالیایی به نام «راواشول»، رئیسجمهور فرانسه، «ماری فرانسوا سادی کارنو»، را با ضربات چاقو به قتل رساند. این رویداد نشاندهنده بروز چالشهای جدی امنیتی در آن زمان بود.
**پیامدهای نظارتناپذیر**
رادیکالیزه شدن و افزایش خشونت میان گروههای آنارشیست به وضوح در این حمله مشهود بود. بسیاری بر این باورند که ممکن بود چنین حملاتی بدون تأثیر شخصیتهای اصلی مانند راواشول هم اتفاق بیفتند، اما تاثیر او بر این چرخه خشونت غیرقابل انکار بود. «وایان»، یکی از شخصیتهای مرتبط با این جریان، حمله خود به مجلس نمایندگان را به عنوان واکنشی به رفتار دولت فرانسه با راواشول و گروهش توصیف کرد.
«امیل هنری»، یک تروریست خودخوانده و مغز متفکر این حملات، در ابتدا به انتقاد از راواشول پرداخت، اما در دادگاه خود، با اشاره به او و وایان، رویکرد قضایی را زیر سؤال برد. او اعلام کرد که آنارشیسم هرگز از بین نخواهد رفت و ریشههای آن در جامعهای در حال فروپاشی وجود دارد. او این حرکت را واکنشی به نظم موجود دانست و تأکید کرد که تروریسم آنارشیستی بههیچوجه یک مجموعهای از حوادث تصادفی نیست، بلکه یک مبارزه انقلابی هماهنگ است که هر موجودی را هدف قرار میدهد.
راواشول به عنوان «فرمانده کل» این مبارزات معرفی شد و در میان افراطیون آنارشیست به عنوان قهرمان شناخته شد، حتی اگر بسیاری از متفکران مشهور آنارشیست، مانند پیتر کروپوتکین و اریکو مالاتستا، روشهای او را خطرناک و مضر برای آرمانهای انقلاب دانستند. انتقادات آنها تاثیری بر محبوبیت راواشول نداشت و او به عنوان یک جاذبه و نماد برای همه طرفین در این بحران اجتماعی باقی ماند.
**منبع: www.historytoday.com**
**ترجمه: امیرمهدی نادری**












