**اختلاف ترامپ و ونس درباره جنگ با ایران؛ چالشهای استراتژیک جدید**
اختلاف دو تن از چهرههای برجسته سیاست آمریکا، دونالد ترامپ و جیدی ونس، در خصوص اهداف جنگ با ایران به سطوح عمیقتری رسیده است. به تازگی در واشنگتن، این اختلاف نه تنها به عنوان یک تفاوت سلیقهای بلکه به شکلی جدیتر مورد بررسی قرار گرفته است که شامل تعاریف مرتبط با «هدف جنگ»، «معیارهای پیروزی» و «نقطه پایان جنگ» است.
این مفاهیم به یکدیگر وابستهاند و در شرایطی که یک دولت به جنگ روی میآورد، مشروعیت اقدامات نظامی تنها به توانایی آن در وارد کردن خسارت به دشمن وابسته نیست، بلکه به هدفهای مشخص آن نیز بستگی دارد. بنابراین، پرسشهایی چون اینکه چه هدفی دنبال میشود و در چه نقطهای میبایست از قدرت نظامی کاسته شود، به شدت اهمیت مییابد.
جنگ جاری میان ایران و ایالات متحده به جایی رسیده که پیامدهای اقتصادی و سیاسی آن برای تمامی طرفها روز به روز ملموستر شده است. در آغاز بحران، رویکرد دولت ترامپ به جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای معطوف بود، اما با گذشت زمان، مسائل دیگری از جمله قیمت نفت و امنیت اسرائیل به محورهای جدید مذاکرات تبدیل گشتند.
اختلاف ترامپ و ونس باید از منظر مسائل کلاسیک جنگ و سیاست خارجی بررسی شود، جایی که جنگ به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی در نظر گرفته میشود. از آنجایی که اگر اهداف سیاسی نامشخص و متغیر شوند، موفقیت نظامی نیز با چالشهای جدی روبهرو خواهد شد.
این تفرقه زمانی عمیقتر میشود که ونس بر اهمیت پایین نگه داشتن قیمت انرژی تأکید میکند و همزمان، جلوگیری از برنامه هستهای ایران را از اولویتهای دولت میداند. از طرف دیگر، ترامپ بر این باور است که هدف اصلی باید جلوگیری از هستهای شدن ایران باشد.
این اختلاف، در حقیقت به ترتیب اولویتها و اهداف مربوط است. هنگامی که دو هدف در تضاد قرار گیرند، باید از اهمیت یکی بر دیگری آگاه بود. این مسائل، چالشهای جدی در عرصه سیاستگذاری ایالات متحده به وجود آورده است.
جنگ در حال حاضر به یک عامل اثرگذار اقتصادی و سیاسی در داخل آمریکا تبدیل شده و نوسانات قیمت انرژی و بنزین میتواند تأثیرات جدی بر زندگی روزمره شهروندان داشته باشد. در این شرایط، دولت برای تأمین امنیت ملی، باید هزینههای اقتصادی ناشی از جنگ را به جامعه تحمیل کند، موضوعی که ترامپ قصد دارد به عنوان یک هزینه موقت در برابر یک هدف امنیتی بزرگتر مطرح کند.**تفاوت نگرشهای ترامپ و ونس در مورد اهداف جنگی مشخص است**
ونز میکوشد تأکید کند که جنگها باید در نهایت به نتایجی اقتصادی برای ایالات متحده منجر شوند. این موضوع به اختلافات عمیق میان دو دیدگاه درباره «پیروزی» اشاره دارد.
### جنگ بهعنوان امنیت یا جنگ برای منابع
اختلاف اصلی میان دونالد ترامپ و ونس در چیست؟ برای تحلیل دقیق این موضوع، باید به مفهوم «انباشت اهداف جنگی» توجه کرد. دولتها معمولاً جنگ را با یک هدف مشخص شروع میکنند، اما در پی مراحل عملیات، اهداف جدیدی ممکن است به این فهرست اضافه شود. مثلاً، نابود کردن توان هستهای میتواند به محدودیت در برنامه موشکی تبدیل شود، و این محدودیت ممکن است به تغییر رفتار منطقهای منجر شود. از این رو، موضوعاتی مانند امنیت اسرائیل، بازگشایی تنگه هرمز و تغییر ساختار سیاسی دشمن ممکن است در فهرست اهداف قرار گیرند. نکته اینجاست که هر هدف جدید میتواند توجیحی برای ادامه جنگ باشد.
اگر هدف اولیه محقق نشود، جنگ ادامه پیدا خواهد کرد و حتی اگر اهداف اولیه تحقق یابند، اگر هدف دوم هنوز در دسترس باشد، جنگ ممکن است همچنان ادامه یابد. بنابراین، ممکن است یک دولت از نظر نظامی پیروز شود، اما به لحاظ سیاسی به نتیجه قابل قبولی نرسد. یکی از نگرانیهای اساسی در جنگهای طولانی این است که مرز میان اهداف اصلی و فرعی به مرور زمان محو میشود. در این وضعیت، عملیات نظامی نه برای دستیابی به یک هدف خاص، بلکه به تولید اهداف جدید تبدیل میشود.
در مورد ایران نیز این خطر وجود دارد. اگر هدف اصلی جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای باشد، باید معیار روشنی برای ارزیابی این هدف وجود داشته باشد. آیا نابودی تأسیسات هستهای کافی است؟ آیا باید ظرفیت غنیسازی ایران به صفر برسد؟ این سوالات میتواند به تیم مذاکرهکنندگان و جنگها شکل دهد.
### زمینههای مختلف اهداف جنگ
تفاوت رویکرد ترامپ و ونس در اینجا اهمیت مییابد. در حالی که ترامپ جنگ را بهعنوان یک تهدید امنیتی بزرگ تعریف میکند، ونس بر هزینههای اقتصادی جنگ و ضرورت بازسازی ثبات در بازار انرژی تأکید میکند. او مفهوم «شرایط خروج» را به بحث اضافه کرده است. این موضوع بسیار مهم است؛ زیرا هر جنگی نیازمند یک هدف برای پایان یافتن نیز است.
اگر هدف ایالات متحده جلوگیری از هستهای شدن ایران باشد، پایان جنگ تنها در صورت ایجاد سازوکاری برای اطمینان از این هدف ممکن خواهد بود. بهطور مشابه، اگر هدف بازگشایی تنگه هرمز باشد، توافقی برای امنیت کشتیرانی باید شکل بگیرد.
بنابراین، اختلاف ظاهری بر سر «هدف شماره یک» ممکن است در واقع بازتابی از تنشهای عمیقتری باشد که مربوط به مسیر خروج ایالات متحده از جنگ است. تنگه هرمز در این بین از اهمیت استراتژیک ویژهای برخوردار شده است. ایالات متحده با امکانات نظامی خود میتواند مسیرهای دریایی را حفاظت کند، ولی امنیت بازار جهانی نفت نیازمند ثبات و پیشبینیپذیری است.
### پارادوکس در سیاست نظامی
یک پارادوکس جالب در اینجا بهوجود میآید. در حالی که واشنگتن به دنبال افزایش فشار بر ایران است، این فشار میتواند به افزایش عدم اطمینان در بازار انرژی منجر شود. این مورد نکتهای است که ونس بر ضرورت کنترل آن تأکید میکند. در نهایت، یک دولت ممکن است برای مقابله با یک تهدید اقدامی کند، اما عواقب ناشی از این اقدام همچنان چالشهای جدیدی را به دنبال خواهد داشت.**تهدید هستهای ایران و دگرگونی در بازار انرژی: رویکرد آمریکا و پیامدهای آن**
آمریکا وارد جنگی علیه تهدید هستهای ایران شده، اما این جنگ خود به عاملی برای بیثباتی در بازار انرژی تبدیل شده است. در عرصه روابط بینالملل، باید تمایزی میان «قدرت» و «نتیجه» قائل شد. قدرت نظامی به دولتها این امکان را میدهد که آسیبهایی وارد کنند، اما به هیچ وجه تضمین نمیکند که طرف مقابل از رفتار سیاسی مطلوب پیروی کند. ایران در مقایسه با آمریکا از نظر قدرت نظامی متعارف در موقعیت ضعیفتری قرار دارد، اما با بهرهگیری از قدرت نامتقارن خود، از جمله موقعیت جغرافیایی و تأثیر بر بازار انرژی، قادر به ایجاد هزینه برای نیروهای آمریکایی و متحدانش است.
در چنین فضایی، ایران میتواند بخشی از هزینههای جنگ را به اقتصاد جهانی منتقل کند. افزایش قیمت انرژی و نااطمینانی اقتصادی میتواند فشار جنگ را به جامعه آمریکا منتقل کند. ونس، یکی از مشاوران کلیدی در این زمینه، به یک آسیبپذیری ساختاری در سیاستهای آمریکا اشاره کرده و تأکید کرده است که این کشور به رغم ادامه جنگ بهصورت نظامی، قادر به کنترل پیامدهای اقتصادی آن نیست.
اختلافات میان ونس و ترامپ به سادگی به تقسیمبندی «مخالف جنگ» و «طرفدار جنگ» تقلیل نمییابد. ونس با استفاده از قدرت نظامی در راستای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای مخالف نیست، اما به دنبال پرهیز از درگیری طولانیمدت و پرهزینه است. این رویکرد همچنین با فلسفه سیاسی «نخست آمریکا» همخوانی دارد که بر کاهش تعهدات خارجی و تمرکز بر منافع آمریکا تأکید میکند.
در این میان، ونس با یک تناقض سیاسی روبروست. از یک سو، او معاون رئیسجمهور است و باید از تصمیمات دولت دفاع کند و از سوی دیگر، نگرانی از آینده سیاسی خود به ایجاد تعادلی میان وفاداری به ترامپ و اصول خودش وابسته است. هر چه جنگ prolongشدهتر گردد، این تناقض بیش از پیش آشکار خواهد شد.
سؤال اصلی این است که آیا اختلافات میان ترامپ و ونس میتواند تأثیر واقعی بر سیاست خارجی آمریکا بگذارد یا تنها به یک اختلاف نظر محدود باقی خواهد ماند؟ یکی از پیامدهای احتمالی، کاهش قابلیت پیشبینی در سیاست خارجی است. در این حالت، ایران میتواند با بهرهگیری از ابهامهای ایجاد شده، به مذاکره و رسیدن به توافقی که فشارها را کاهش دهد، امیدوار باشد.
این وضعیت همچنین میتواند به افزایش تنشها منجر شود. اگر ترامپ احساس کند که اعتبار سیاستهایش زیر سؤال رفته، ممکن است به اقدامات شدیدتری متوسل شود. به همین ترتیب، نقش اسرائیل در این میان بسیار حیاتی است. هر چند منافع اسرائیل و آمریکا در جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای همپوشانی دارند، اما اهداف سیاسی آنها میتواند متفاوت باشد.
کشورهای عربی خلیج فارس نیز با مسئله پیچیدهای روبرو هستند. از یک طرف به حضور نظامی آمریکا برای مقابله با تهدیدات ایران نیاز دارند و از طرف دیگر، تداوم جنگ و اختلال در مسیرهای انرژی میتواند اقتصاد آنها را متأثر کند. در نهایت، جنگ با ایران به شکلی بنیادین چالشی جدی برای متحدان واشنگتن در منطقه به شمار میرود.آمریکا به نظر میرسد که در دامی از چالشهای سیاسی و اقتصادی ناشی از جنگ قرار گرفته است. در حالی که برخی کشورها از استراتژی بازدارندگی ایالات متحده استقبال میکنند، نگرانیها درباره احتمال وقوع جنگ افزایش یافته است. در داخل آمریکا، شرایط برای رئیسجمهور ترامپ با پیچیدگیهای بیشتری مواجه شده است. با ادامه جنگ، هزینههای اقتصادی، نگرانیها در مورد انرژی و افزایش تورم میتواند به افت حمایت سیاسی از دولت منجر شود. اگرچه رئیسجمهور میتواند عملیات نظامی را دستور دهد، اما نمیتواند به تنهایی بر روی قیمت نفت، رفتار بازارها و واکنشهای رأیدهندگان کنترل داشته باشد.
این محدودیتها نشاندهندهی ضعفهای استفاده از قدرت ریاستجمهوری در خلال جنگ است. هرچه جنگ ادامه یابد، نیاز به روشهای سیاسی برای ختم آن بیشتر احساس میشود. بهعبارت دیگر، حتی یک قدرت نظامی بزرگ مانند آمریکا نیز در نهایت به ابزارهای دیپلماتیک نیاز پیدا میکند. این نظریه که جنگ به عنوان ابزاری برای ادامه سیاست تلقی میشود، در این وضعیت برجسته میگردد. وقتی که ابزار نظامی نتواند اهداف سیاسی را محقق کند، دولتها ناگزیر به مذاکره و استفاده از دیپلماسی روی میآورند.
در زمینه ایران، این ابزارها میتواند شامل گفتوگوی هستهای و یا همکاریهای امنیتی باشد. نخستین قدم برای واشنگتن، شفافسازی اهداف دقیق خود است. این موضوع در حقوق بینالملل نیز اهمیت ویژهای دارد، زیرا اصولی همچون ممنوعیت استفاده از نیروی نظامی و حق دفاع مشروع تحت شرایط خاصی قابل اعمال هستند.
از دیدگاه حقوقی، باید تفاوت میان «توجیه آغاز جنگ» و «ادامه آن» بهخوبی مشخص شود. یک دولت ممکن است برای شروع جنگ استدلالهای قانونی ارائه دهد، اما ادامه عملیات نظامی نیازمند پیوند متناسب میان اقدامهای دفاعی و تهدیدات میباشد. با گسترش اهداف جنگ، این مسئله بهویژه درباره کارآمدی و توجیه ادامه جنگ حائز اهمیت میشود.
حقوق بینالملل تمایز قائل است میان دفاع در برابر حمله و استفاده از زور برای تحمیل نظم مطلوب. بنابراین، هرچه اهداف آمریکا پیچیدهتر شوند، نیاز به مستند کردن این اهداف از نظر حقوقی نیز بیشتر میشود. تفاوت دیدگاه ترامپ و ونس در این زمینه اهمیت دارد. این اختلاف انحصاراً وضعیت حقوقی جنگ را تغییر نمیدهد، اما نشاندهنده عدم توافق بر سر هدف نهایی جنگ در سطوح سیاسی است.
ترامپ به مسئله هستهای بهعنوان هدف اصلی نگاه میکند و برای آن آماده پرداخت هزینه بیشتر است. در مقابل، ونس توجه بیشتری به هزینههای انرژی و اثرات جنگ بر زندگی روزمره آمریکاییها دارد. این دو رویکرد از نظر نظری ممکن است قابل ترکیب باشند، به شرطی که سلسلهمراتب روشنی تعیین گردد. پرسشهایی نظیر اولویتبندی بین مصالحههای هرمز و پرونده هستهای میتواند در آینده سیاست آمریکا تاثیرگذار باشد.
در نهایت، بهنظر میرسد جنگ با ایران برای دولت ترامپ از مرحله «توانایی جنگیدن» فراتر رفته و وارد مرحله دشوارتر «توانایی پایان دادن به جنگ» شده است. برتری نظامی ایالات متحده همچنان پابرجاست، اما تبعات آن همواره در حال تغییر است.در تحلیلهای اخیر، نقش نظامی در تعیین پایان جنگ مورد بررسی قرار گرفته است. بررسیها نشان میدهد که پایان جنگ فقط به قدرت نظامی بستگی ندارد، بلکه نیاز به اهداف سیاسی مشخص، هزینههای قابل تحمل، سازوکارهای مذاکره و تعریفی دقیق از پیروزی دارد. در این راستا، اختلاف نظر بین دونالد ترامپ و پرویز ونس به عنوان نشانهای از بحران در تعریف «پیروزی» به شمار میآید.
ترامپ همچنان بر این باور است که باید از قدرت نظامی به عنوان ابزاری برای دستیابی به امتیازات بیشتر استفاده کرد. در مقابل، ونس بر این نکته تأکید دارد که نتایج جنگ باید در زندگی روزمره مردم آمریکا ملموس باشد. این تنشها به ایران فرصتی برای دیپلماسی میدهد، هرچند که تضمینی برای کاهش تنشها فراهم نمیکند. اسرائیل نیز با این چالش مواجه است که نیاز به بازتعریف روابط میان اهداف نظامی و سیاسی خود دارد. در کشورهای خلیج فارس، این وضعیت به معنای هشداری در خصوص هزینههای یک جنگ طولانی به شمار میآید. همچنین، نظام بینالمللی یادآور این نکته است که حتی قدرتهای نظامی برتر نیز بدون تعریف هدف مشخص نمیتوانند تنها با افزایش شدت عملیات به نتایج سیاسی مطلوب دست یابند.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش درباره جنگ ایران این باشد که چه کسی میتواند تعیین کند که جنگ چه زمانی به پایان میرسد و مفهوم واقعی «پیروزی» چیست. در حال حاضر، اختلاف ترامپ و ونس نشاندهنده این است که واشنگتن هنوز پاسخ واحدی برای این پرسش ندارد و تا زمان روشن شدن پاسخ، خطر تداوم چرخهای که هر اقدام نظامی اهداف جدیدی برای ادامه جنگ ایجاد میکند، باقی خواهد ماند.
توییتر نویسنده گزارش: [اینجا](safarahang@)












