برای نازیها، “انقلاب” به هیچوجه به معنای مبارزه طبقاتی مارکسیستی نبود. بلکه آن را به منزله بیداری روح ملی آلمان میدانستند. ایدئولوژی نازی محور انقلاب ملی را به عنوان فرآیندی از هماهنگی (Gleichschaltung) تعریف کرده که در آن تمامی جنبههای اجتماعی و اقتصادی تحت کنترل حزب قرار میگرفت.
اصلیترین هدف، نابودی “سیستم” دموکراسی پارلمانی جمهوری وایمار بود که نازیها آن را ضعیف و مغز فاسد از لحاظ یهودی تصور میکردند. آنها به دنبال ایجاد یک جامعه مردمی (Volksgemeinschaft) بودند که در آن تقسیمات طبقاتی حذف شده و به جای آن، هویت افراد فقط بر اساس نژاد و خون مشخص میشد. در این راستا، اصل رهبری (Führerprinzip) به جای رأیگیری دموکراتیک، سلسله مراتب سختی را حاکم کرد و اطاعت کامل از آدولف هیتلر را تحت لزوم قرار داد.
انقلاب ملی نازیها در دو مرحله رخ داد. در مرحله اول، هیتلر پس از انتصاب به عنوان صدراعظم در سال ۱۹۳۳، از قانون توانمندسازی برای لغو قانون اساسی بهرهبرداری کرد که ظاهری از تغییر آرام ایجاد کرد. مرحله دوم که مربوط به جنبش پیراهن قهوهایها (SA) بود، خواهان «انقلاب دوم» و تصاحب داراییهای بزرگ اقتصادی و تغییر ساختار ارتش بودند. هیتلر این گروه را در جریان شب دشنههای بلند (۱۹۳۴) سرکوب کرد تا حمایت نخبگان سنتی و ارتش را حفظ کند.
در حالی که فاشیسم ایتالیا بر دولت به عنوان نیروی برتر تأکید داشت، انقلاب ملی نازیها بیشتر بر ملت و نژاد تمرکز داشت. در سال ۱۹۳۴، اعلام شد که “انقلاب” از نگاه سیاسی خاتمه یافته است، اما شواهدی از ادامه آن به طور اجتماعی از طریق طرد سیستماتیک و نسلکشی افرادی که “غیرآلمانی” تلقی میشدند، قابل مشاهده بود. این اقدامات آلمان را به یک جامعه یکپارچه برای جنگ تبدیل کرد.
فرآیند Gleichschaltung به عنوان موتور انقلاب ملی نقش کلیدی داشت. این فرآیند به گونهای طراحی گردید که هیچکس نتواند خارج از نفوذ حزب نازی باقی بماند. سیستم آموزشی مجدداً طراحی شد تا نفوذ والدین را دور بزند و نسل جدید را تسخیر کند. دروس زیستشناسی به علوم نژادی تبدیل و تاریخ در راستای نظریه نژاد قهرمان نوردیک بازنویسی شد.
سازمانهای جوانان با اهدافی مشخص، تلاش کردند تا اوقات فراغت کودکان را تحت کنترل درآورند و شهروندان جدیدی را پرورش دهند. در این راستا، دولت با ایجاد شکاف بین والدین و جوانان به تضعیف واحد خانواده پرداخت.
پیروزی انقلاب ملی نازیها تنها به میدان جنگ محدود نشد، بلکه از طریق جنگ روانی پیچیدهای حاصل شد که هدف آن ضربه زدن به احساسات مردم بود. وزیر تبلیغات، یوزف گوبلز، به وضوح بیان کرد که تکرار یک دروغ میتواند آن را به حقیقت تبدیل کند. آنها با استراتژی روانشناختی سهجانبه، از تصویرسازی هیتلر به عنوان یک شخصیت مذهبی برای تسخیر روح جامعه استفاده کردند و آلمان را به عنوان قربانی شکست و فروپاشی معرفی کردند.### رویکرد نازیها به کنترل ذهن و قدرت
در بازه تاریخی ۱۹۱۸، هیتلر به عنوان تنها شخصیت قادر به احیای ملیت آلمان معرفی شد. عبارت «هایل هیتلر» به نوعی به یک الزام تبدیل شد و از شهروندان خواسته میشد تا بارها در روز نوعی «تسلیمپذیری» روانی را به نمایش بگذارند. این رویکرد تقویتکننده این تصور بود که همیشه پیشوا در دسترس است.
گوبلز با بهرهگیری از اصول «روانشناسی جمعی» به دنبال نفی تفکر انتقادی در میان مردم بود. تجمعات نورنبرگ با استفاده از نورافکنهای قوی و سرودهای هماهنگ، فضایی خلسهگونه را در جمعیتی صدها هزار نفری ایجاد میکردند. در این فضا، افراد احساس کوچک و ناتوانی میکردند که با ادغام در جمع به قدرت و وحدت دست پیدا میکردند. مسائل پیچیده سیاسی به سادهترین شکل ممکن تقلیل مییافتند، به گونهای که افراد میتوانستند یا «رفیق ملی» باشند یا «دشمن دولت».
کنترل اطلاعات از طریق رادیوی Volksempfänger، که تنها ایستگاههای آلمانی را دریافت میکرد، انجام میشد. این رادیو پیامهای پیشوا را مستقیم به داخل خانهها میآورد و فرصتی برای بیان انتقادات باقی نمیگذاشت. تفکر «ما در مقابل آنها» برای تشکل احساس وحدت داخلی طراحی شده بود و نیاز به یک «دیگری» برای نفرت را به وجود میآورد.
تاکتیک «دروغ بزرگ» با بیان دروغهای شگفتآور و تأثیرگذار و با اعتماد به نفس بالا عمل میکرد. نازیها صرفاً خواستار اطاعت از مردم نبودند؛ آنها به دنبال باور کردن از سوی مردم بودند و نمادهای مذهبی سنتی را با نمادهای حزبی جایگزین کرده بودند. این در حالی بود که واقعیتها به واسطه دولت تعریف میشد و در تجمعات بزرگ، فردیت افراد محو میشد. مجرمسازی بین شهروندان به واسطه برقراری ترس جایگاه بالایی داشت.
برای توجیه یک رژیم نسلکش، نازیها از بازتعریف مفاهیم استفاده کردند و تنها وعده افزایش دستمزد ندادند، بلکه مفهوم «ستمدیده» و «کارگر» را نیز بازتعریف کردند. در تفکر نازیها، ظلم واقعی از سوی جهان به ملت آلمان میرسید.
فوریه ۱۹۳۳ ماهی مهم در تاریخ نازیها به شمار میرفت. این ماه شاهد دو رویداد اساسی بود که هیتلر را از یک صدراعظم شکننده به دیکتاتوری مطلق تبدیل کرد.
در ۲۴ فوریه ۱۹۲۰، برنامه ۲۵ مادهای حزب نازی منتشر شد. این برنامه به وضوح نمایانگر سیاستهای پوپولیستی حزب بود و از جمله شامل درخواستهایی برای «ملیسازی تراستیها» و عدم عضویت یهودیان در ملت آلمان بود.
آتشسوزی رایشتاگ در ۲۷ فوریه ۱۹۳۳، چهار هفته پس از انتصاب هیتلر به عنوان صدراعظم، انجام شد. نازیها بلافاصله این فاجعه را به «توطئه کمونیستها» نسبت دادند. این واقعه تأثیر روانی عمیقی بر جامعه گذاشت و به هیتلر این امکان را داد تا خواستار «اختیارات اضطراری» شود.
فردای آتشسوزی، فرمانی به نام «فرمان حفاظت از مردم و دولت» صادر شد که تمامی آزادیهای مدنی را به حالت تعلیق درآورد. این فرمان به گشتاپو اجازه میداد بدون محاکمه هر کسی را دستگیر کند و عملاً به حاکمیت قانون در آلمان پایان داد.











