به گزارش خبرگزاری، مرداد ۱۴۰۵ خبر انتشار کتابی به نام «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند: روزنوشتههایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه» اثر علیاصغر سیدآبادی توسط نشر اگر منتشر شد. این اثر شامل یادداشتهای روزانه نویسنده در دوره جنگ ۴۰ روزه و واکنشهای بیش از ۴۰ نویسنده و تصویرگر از کشورهای مختلف مانند آمریکا، انگلیس و ژاپن است. هدف این کتاب به تصویر کشیدن تجارب مردم عادی در شرایط جنگی و بازتاب آن در ادبیات کودک جهان است. نسخه انگلیسی این کتاب پیش از انتشار فارسیاش در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ به وسیله انتشارات NOP در انگلستان منتشر گردید.
در تاریخ ۹ مهر ۱۴۰۵ (اول اکتبر ۲۰۲۶)، علیاصغر سیدآبادی با انتشار پستی در کانال تلگرامش به برگزاری نشستی در مرکز بینالمللی صلح لینکلن انگلستان اشاره کرد. در این نشست، شرکتکنندگانی از کشورهای مختلف به صورت آنلاین حضور داشتند و عدهای دیگر نیز به صورت حضوری در مرکز جمع شده بودند. در ابتدا، سوباش چلیایا، مدیر مرکز صلح لینکلن، درباره تجربیات مردم عادی در جنگ سخنرانی کرد و نیک اوون، مدیر نشر اناوپی، اجرای برنامه را بر عهده گرفت. سیدآبادی نیز متنی قرائت کرد و پس از آن زمان به پرسش و پاسخ اختصاص یافت.
وی در ادامه گفت که در دوران کودکی آرزوی خلبانی جت جنگی را داشت، اما با آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹، این آرزو تحت تأثیر قرار گرفت. او در سن ۱۵ سالگی شناسنامهاش را دستکاری کرد تا بتواند برود به جبهه، و پس از آموزشهای نظامی به میدان جنگ در شلمچه رفت. استاد ادبیات کودک همچنین از به یاد آوردن روزهایی که برای مرخصی به اهواز میرفت، و حال و هوای آن روزها صحبت کرد.
مرخصیای که در آن هواپیماهای عراقی حمله کردند، خاطرهاش را برای سیدآبادی به دنبال داشت. او به تصویر مردی که کودکی زخمی را به بیمارستان میبرد، اشاره کرد و این صحنه به قدری تأثیرگذار بود که آرزوی خلبان شدن را در او از بین برد. سیدآبادی اذعان داشت که سالها بعد همچنان کابوس آن روزها را میدید اما از آرزوی کودکی خود فاصله گرفت.در تابستان سال ۱۴۰۴، تجربیات تلخی به زندگی نویسنده بازگشت. او در دیماه و اسفندماه همان سال با یادآوری خاطرات قدیمی، به نوشتن روزانه روی آورد. این نوشتارها به منظور پاسخگویی به محبت و احوالپرسیهای دوستانش در فیسبوک، که با صرف هزینههایی به آن دسترسی داشت، شکل گرفتند. موضوعاتی همچون وضعیت کشور و نگرانیهای جهانی، جزییات نوشتههای او را تشکیل دادند.
این کتاب نتیجه روزها و شبهای پرکار اوست. نوشتن به او کمک کرد تا زمان زیادی از کابوسهایش را فراموش کند. او بعضاً همزمان با شنیدن صدای بمبها و جتها، به نوشتن مشغول بود. برخی از مردم توانسته بودند صداهای مختلف را تشخیص دهند، اما او تنها دو صدا را به خاطر میآورد: صدای پدافند و جتهای جنگنده. این صداها او را به یاد خاطرهای تلخ از دوران نوجوانی میانداخت، زمانی که آرزوی خلبانی داشت. حالا اما او دیگر به آن آرزوی قدیمی فکر نمیکند.











