تماس با ما

چارلی چاپلین، هنرمند مشهور سینما، همواره در ذهنش این سوال را مطرح می‌کرد که آیا بازگشت دوباره‌اش به آمریکا امکان‌پذیر است؟

چارلی چاپلین، هنرمند مشهور سینما، همواره در ذهنش این سوال را مطرح می‌کرد که آیا بازگشت دوباره‌اش به آمریکا امکان‌پذیر است؟

به نقل از خبرگزاری خبردونی، در ابتدای دهه چهل شمسی، چارلی چاپلین، کارگردان و بازیگر مشهور سینما، به دور از هیاهو در سوئیس مشغول زندگی آرامی در کوهستان‌های آلپ بود. از نیمه دهه سی، او تحت تأثیر گراهام گرین، نویسنده انگلیسی، به نوشتن خاطرات خود پرداخت. روزنامه کیهان در اواخر تابستان و پاییز ۱۳۴۳، بخش‌هایی از این خودزندگی‌نامه را منتشر کرد. در قسمت سی‌وسوم که به تاریخ ششم آبان ۱۳۴۳ به چاپ رسید، او از احساس بیگانگی خود صحبت کرده است.

چاپلین در این بخش به این نکته اشاره می‌کند که با گذر زمان، هر روز نسبت به خود احساس بیگانگی بیشتری می‌کند. او تصور می‌کند که اگر به آپارتمان سابقش برمی‌گشت، وضعیت بهتری خواهد داشت، اما ناراحتی او همچنان ادامه دارد.

انتقاد از آداب و رسوم و پیوندهای قبلی‌اش با انگلستان پس از بازگشت از آمریکا به او بر می‌خورد. او تابستان‌های دلپذیر انگلستان را توصیف می‌کند که به‌طور خاص از دیگر مکان‌ها متمایز است.

چاپلین با دعوت «کارنو» به جزیره «تاک» می‌رود و با توصیف خانه قایقی مجلل و جذاب آن‌جا، شب خوشی را سپری می‌کند. اما در میانه شب، صداهای عجیبی توجه او را جلب می‌کند؛ مردی در قایق پارویی با صدای بلندی در حال شادی و خنده است. چاپلین و «کارنو» با او شوخی کرده و در نهایت از او فاصله می‌گیرند.

سپس چاپلین به فعالیت‌های هنری خود اشاره می‌کند، جایی که گروه آمریکایی‌اش به مدت ۱۴ هفته در تئاترهای لندن روی صحنه رفتند و با استقبال خوبی روبه‌رو شدند. با این حال، او همچنان به فکر بازگشت به آمریکا بود؛ گرچه از زندگی در انگلستان لذت می‌برد، اما نمی‌توانست آنجا را به عنوان محل زندگی انتخاب کند.

چاپلین در ادامه به دیدار با خانواده‌اش می‌پردازد و در آخرین شب اقامتش در لندن، با احساساتی تلخ و غم‌انگیز آن‌جا را ترک می‌کند. او به کشتی «المپیک» سوار می‌شود و کم‌کم به نیویورک نزدیک می‌شود. در اینجا، احساس راحتی بیشتری نسبت به قبل دارد و با این حال، دلتنگ دوستانش در غرب می‌شود.**عنوان: جستجوی علمی و تجربیات زندگی یک هنرمند در سفر به سواحل اقیانوس آرام**

«مک آبی»، معدن‌دار اسکاتلندی مقیم «سالت‌لیک‌سیتی»، و دندان‌ساز مهربان شهر «باکوما»، به همراه خانواده «گرممان» در سانفرانسیسکو، نقش‌های مختلفی در زندگی یک هنرمند ایفا کرده‌اند.

این هنرمند قبل از ترک به سواحل اقیانوس آرام، نمایش‌های خود را در تئاترهای کوچک حومه شهرهایی مانند شیکاگو، فیلادلفیا و مراکز صنعتی نظیر «فال‌ریور» و «دولوت» به روی صحنه می‌برد. او به تنهایی این مسیر را طی می‌کرد، اما این نوع زندگی برایش فرصتی برای تقویت و گسترش تفکرش فراهم کرده بود. وی با این‌که تلاش نمود چند ماه این روند را ادامه دهد، هرگز به تکامل نرسید.

وی قصد داشت که دانش‌آموزی کند، اما انگیزه‌اش در این مسیر خالصانه نبود. او علم را نه به خاطر ذات آن، بلکه به‌عنوان ابزاری برای مقابله با تحقیرهای اجتماعی جستجو می‌کرد. بنابراین، هر زمان که امکانش فراهم می‌شد، در کتاب‌فروشی‌های دست‌دوم به دنبال اطلاعات جدید می‌رفت.

در فیلادلفیا، او به‌طور تصادفی کتاب «مقالات و گفتارها» اثر «رابرت اینگرمول» را پیدا کرد. این کتاب برایش افق‌های جدیدی را گشود و نظریه‌های نویسنده در مورد تفسیر این کتاب مقدس، تصورات او درباره بی‌رحمی «تورات» و تأثیر آن بر روح آدمی را به چالش کشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *