تماس با ما

فروپاشی سرمایه اجتماعی دولت، عامل اصلی سقوط سلسله صفویه شناخته می‌شود.

فروپاشی سرمایه اجتماعی دولت، عامل اصلی سقوط سلسله صفویه شناخته می‌شود.

به گزارش خبرگزاری **خبرآنلاین** و به نقل از ایبنا، کوروش دیباج در مورد سقوط دولت صفویه، یکی از نقاط عطف تاریخ ایران، اظهار داشت که روایت‌های موجود غالباً میان افراط و تفریط نوسان دارند. برخی صرفاً ضعف‌های اخلاقی و شخصیتی شاه سلطان حسین را مقصر می‌دانند و برخی دیگر، دلایل سقوط را به فشارها و تهاجم‌های خارجی مرتبط می‌سازند. اما سؤال کلیدی این است که جامعه تحت حکومت این دولت در آستانه سقوط چه وضعیتی داشت و چه شکاف‌هایی در آن فعال بود که موجب فروپاشی سیاسی شد؟

بازنگری‌های اخیر در تاریخ صفویه نشان می‌دهد برای درک زوال آن، آشنایی با مناسبات اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی الزامی است. این دولت بر پایه‌ای پیچیده از ایلات، شهرها و نهادهای مذهبی پایه‌گذاری شد و ادامه حیات آن قابل درک نیست مگر با توجه به این زمینه‌ها. فروپاشی چنین ساختاری نتیجه یک شکست نظامی یا تصمیم اشتباه نیست، بلکه حاصل فرسایش تدریجی روابط بین دولت و جامعه است که باید در زندگی روزمره و منابع کمتر شناخته شده مورد بررسی قرار گیرد.

چاپ دوم کتاب «ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی» اثر مهدی موسوی خوانساری، دقیقاً در این زمینه وارد می‌شود. این کتاب تلاش می‌کند تا تاریخ سیاسی را با تاریخ اجتماعی پیوند دهد و مفهوم «شکاف اجتماعی» را به ابزاری برای تحلیل فروپاشی بدل کند.

در گفت‌وگویی با نویسنده کتاب، به بررسی منطق نظری اثر، روش‌های مواجهه با منابع صفوی، دلایل دوری از روایت‌های کلیشه‌ای و ارتباط این تاریخ‌نگاری با مسائل کنونی ایران پرداخته شده است.

نویسنده معتقد است که سقوط صفویه نتیجه یک فرایند تاریخی است و نه یک فروپاشی ناگهانی. بسیاری از روایت‌های معمول بر اساس یک نگاه حادثه‌محور شکل گرفته‌اند و به زعم او باید به شیوه‌ای جامع‌تر و عمیق‌تر به این موضوع نگاه کرد. او بر این عقیده است که فروپاشی به‌عنوان یک بحران نهفته، به تدریج شکل گرفته و نه یک نقطه پایان ناگهانی.

مفهوم «شکاف اجتماعی» به نویسنده این امکان را می‌دهد که از سطح توصیف رویدادها فراتر رفته و به تحلیل ساختارهای اجتماعی بپردازد. بررسی جامعه صفویه نشان می‌دهد که دولت نتوانسته یا نخواسته است شکاف‌های ایجاد شده را مدیریت کند. در نتیجه، این شکاف‌ها از کنترل خارج و به بحران‌های جدی منجر شدند.

نویسنده همچنین به ضعف نظری دولت در درک جامعه تحت حکومتش اشاره کرده و می‌گوید که این ناتوانی موجب فرسایش روابط اجتماعی و نهایتاً سقوط آن شده است.**تحلیل دولت صفوی؛ بنیادهای ایدئولوژیک و چالش‌های اجتماعی**

در بررسی دوره صفویه، به نظر می‌رسد که این حکومت بیشتر از آنکه یک دولت-ملت به معنای مدرن باشد، یک نهاد ایدئولوژیک مبتنی بر تشیع معتبر به شمار می‌آمد. این ایدئولوژی در مراحل خاصی موجب انسجام گردید، اما در طولانی‌مدت، توانایی محدودی در مدیریت تنوعات اجتماعی از خود نشان داد.

به‌خصوص از زمان شاه عباس، تمرکزگرایی شدیدی در ساختار حکومتی شکل گرفت. اگرچه این امر در کوتاه‌مدت منجر به قدرت بیشتر دولت گردید، اما در درازمدت به تضعیف ارتباطات اجتماعی و پیوندهای میان دولت و جامعه انجامید. دولت به جای تعامل با جامعه، بر یکدست‌سازی آن تأکید داشت و این مسئله به تشدید شکاف‌های اجتماعی منجر شد.

در این راستا، یکی از ویژگی‌های برجسته کتاب نویسنده، استفاده از منابع مختلفی است که معمولاً در حاشیه مطالعات صفویه قرار می‌گیرند. تذکره‌ها و متون نجومی به دلیل ثبت ناخواسته واقعیت‌های اجتماعی اهمیت ویژه‌ای دارند. منجمان دربار، با یادآوری قحطی یا آشفتگی‌های اجتماعی، داده‌هایی را ارائه می‌دهند که برای فهم وضعیت اجتماعی ضروری هستند.

در ادامه، ظهور ایلات و قبایل نقش ویژه‌ای در تکوین و فروپاشی حکومت صفوی ایفا کرد. این حکومت در ابتدا با تکیه بر ایلات، به ویژه قزلباش‌ها، قدرت را به دست آورد؛ اما همین ایلات به مشکلی ساختاری تبدیل شدند. دولت مرکزی هرگز نتوانست رابطه‌ای پایدار و پیش‌بینی‌پذیر با آن‌ها برقرار کند. سیاست‌های متناقض و عدم توانایی در جذب ایلات موجب گردید که در دوران بحران، این گروه‌ها یا به سکوت روی آورند یا علیه دولت قیام کنند.

سقوط اصفهان نیز در این فرایند به عنوان نشانه‌ای از عدم سرمایه اجتماعی دولت مورد بررسی قرار می‌گیرد. این رویداد تنها یک شکست نظامی نیست، بلکه نمایانگر کمبود ارتباطات اجتماعی بین جامعه و حکومت است. زمانی که مردم برای دفاع از دولت داوطلب نمی‌شوند، این به معنای قطع پیوند میان جامعه و قدرت سیاسی است.

در حالی که برخی منتقدان ممکن است نقش عوامل خارجی را در سقوط صفویه کمرنگ دانسته باشند، نویسنده بر این باور است که این عوامل تنها زمانی تعیین‌کننده می‌شوند که ساختار داخلی دولت تضعیف شده باشد. نیروهای خارجی نمی‌توانند یک دولت با مشروعیت را به سادگی سرنگون کنند؛ بلکه افغان‌ها از شکاف‌های پیشین بهره‌برداری کردند که سال‌ها پیش شکل گرفت.

کتاب تحقیقاتی در قالب تاریخ‌نگاری انتقادی قرار دارد و نویسنده بر آن است که با زیر سؤال بردن برداشت‌های شناخته‌شده، از جمله فرضیه‌ای مبنی بر بی‌کفایتی یک شاه، نوعی پرسش‌گری را پیش بگیرد. او حتی به شواهد تاریخی متعهد است و نقد بدون مستندات را تنها جایگزینی برای روایت‌های ایدئولوژیک می‌داند.

فرایند نگارش این کتاب نیز تأثیرات عمیقی بر نویسنده داشته و وی را وادار کرده تا به مسائلی همچون قدرت، مشروعیت و جامعه از زوایای مختلف بنگرد.در بررسی تاریخ فروپاشی صفویه، به زعم برخی پژوهشگران، این رویداد تنها به عنوان شکست یک پادشاه نمی‌تواند تفسیر ‌شود. بلکه باید آن را به عنوان ناکامی یک ساخت اجتماعی در مدیریت تنوع و تضادهای موجود در جامعه‌ در نظر گرفت. این آموزه‌ها می‌توانند در درک مسائل معاصر کمک شایانی کنند؛ زیرا بسیاری از بحران‌های کنونی نشان‌دهنده شباهت‌های ساختاری با تجربیات تاریخی صفويه هستند.

کتاب «ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی» به عنوان تلاشی برای روشن ساختن این نکته مطرح شده است. هدف نویسنده این است که بتواند گفت‌وگویی نوین در مطالعات مربوط به صفویه ایجاد کند و از سطح روایت‌های معمول فراتر برود. به اعتقاد او، اگر این کتاب موجب طرح پرسش‌های تازه‌ای از سوی پژوهشگران نسبت به منابع مربوط به صفویه گردد، به مقصود خود دست یافته است و به نوبه خود می‌تواند تحولی در بررسی‌های تاریخی این دوره به وجود آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *