در روزهای اخیر، والدین نگران به دفتر مدرسه دعوت میشوند و گفتگوهای آشنا میان آنها و معلمان آغاز میشود. عباراتی همچون «پسرتان تمرکز ندارد» و «دخترتان نمیتواند مدت طولانی بیحرکت بنشیند» شنیده میشود و پزشکان به والدین توصیه میکنند تا فرزندان خود را به متخصصین نشان دهند.
به این ترتیب، برچسبهای سنگینی همچون «اختلال نقص توجه» و «بیشفعالی» به کودک اطلاق میشود. در حال حاضر، محیط آموزشی و اجتماعی ما به طرز شگرفی برای پذیرش رفتارهای طبیعی کودکان تحمل کمتری دارد. این مقاله به بررسی موضوع «پزشکیسازی کودکی» میپردازد؛ فرایندی که در آن رفتارهای عادی و پرانرژی به اختلال بدل میشود تا کنترل و رام کردن کودک امکانپذیر شود.
کودکان دیروز، بیماران امروز؟
با نگاهی به گذشته، کودکانی که در حال بازی و شادمانی بودند، صرفاً نوجوانانی سرشار از انرژی به شمار میرفتند. حال، چه عواملی باعث شده که این رفتارها به عنوان اختلالات درمانی معرفی شوند؟
پاسخ به این سوال در تغییرات محیطی و اجتماعی نهفته است و نه در تغییرات ژنتیکی. محیط زندگی کودکان از فضاهای باز و امن به آپارتمانهای کوچک تغییر یافته و در مدارس، آنها را در کلاسهایی با مقررات سختگیرانه حبس میکنند. به جای درک این شرایط، انگشت اتهام به سوی کودک نشانه میرود و سوالهایی درباره ناتوانی او در سازگاری مطرح میشود.
این رویکرد نشاندهنده عدم توانایی سیستم در پاسخ به نیازهای کودکان است که به راحتی تقصیر را بر دوش آنها میگذارد.
توهم استانداردسازی و مرگ عاملیت کودک
سیستمهای آموزشی به کنترل شدید نیاز دارند. در چنین ساختارهایی، کودک مطیع به عنوان بهترین نمونه شناخته میشود. کودکانی که با سوالات غیرمعمول و انرژی بیش از حد خود، نظم کلاس را بر هم میزنند، به سرعت تحت برچسب «بیشفعال» قرار میگیرند. این برچسب به عنوان ابزاری برای کنترل رفتار اجتماعی کودک میآید و به راحتی مشکلات ساختاری نظام آموزشی را نادیده میگیرد.
این مسئله به شدت به خودآگاهی و تصویر ذهنی کودک آسیب میزند. کودکانی که به طور مداوم برچسبهای منفی دریافت میکنند، خود را موجودی ناقص و نیازمند درمان میپندارند.
بازاری به وسعت اضطراب والدین
نقش اضطراب والدین و صنعتی که در این راستا شکل گرفته، قابل کتمان نیست. والدین امروزی به شدت نسبت به آینده فرزندان خود نگران هستند و این نگرانیها در شکلگیری بازار کارآمدی در این زمینه تاثیرگذار بوده است.
### تغییر رویکرد در نظام آموزشی؛ نیاز به تجدیدنظر در نگاه به کودکان
در دنیایی با رقابت شدید، نظام آموزشگاهی به والدین هشدار میدهد که فرزندانشان ممکن است از همسالان خود عقب بمانند. این پیامها اغلب باعث بروز احساس گناه و نگرانی میشود.
در این میان، صنعت پزشکیسازی آموزش با بهرهبرداری از این اضطراب، به تقاضای والدین پاسخ میدهد. کلینیکهایی با آزمونهای سریع و ساده برای تشخیص اختلالات و دورههای توانبخشی که امیدوارند کودکان را به حالت «طبیعی» برگردانند، در حال حاضر رونق دارند. والدین، با نیت حمایت از فرزندان خود، در این چرخه گرفتار میشوند و ممکن است ناآگاهانه به سرکوب جنبههای طبیعی و خلاقانه کودکی آنان کمک کنند.
برای خروج از این وضعیت، ضروری است که نگرش ما به کودکی متحول شود. باید درک کنیم که مفهوم «طبیعی بودن» در توسعه انسانی بسیار گستردهتر از تعاریف ارائهشده در کتابهای درسی و قوانین انضباطی است.
کودکان نمیتوانند به عنوان ماشینهایی در یک خط تولید استاندارد تصور شوند. برخی از آنها با سرعت متفاوتی یاد میگیرند، تعدادی از طریق لمس و حرکت بیاموزند، و دیگران به فضایی غیرسازمانیافته برای تمرکز نیاز دارند.
به جای آنکه از لنز «تشخیص اختلال» به کودکانمان نگاه کنیم و نقصهایی را جستجو کنیم، باید به این پرسش بیندیشیم: چگونه میتوانیم محیطهای خانگی و آموزشی را غنی، منعطف و پذیرنده بسازیم تا هر کودک، با هر ریتم و انرژی، احساس تعلق و شکوفایی کند؟
اگر کودکانی در کلاسهای محدود و تحت فشار بیقراری میکنند، ممکن است مشکل از ویژگیهای خود آنها نباشد، بلکه ناشی از محدودیتهای محیطی است که توان پرواز آنها را کاهش داده است. پیش از آنکه برچسب «بیمار» به فرزندانمان بزنیم، بیایید سلامت محیطی که برای آنها فراهم کردهایم را بررسی کنیم. این میتواند نخستین گام در جهت حفظ حرمت و کرامت انسانی کودکان باشد.
*طراح و پژوهشگر حوزه تعلیم و تربیت*
۴۷۴۷












