**خبرگزاری مهر – مجله مهر:** در یک پارکینگ که شاهد فعالیتهای داوطلبانه افراد نوجوان است، به نظر میرسد که این مکان محیطی آرام و بیسر و صدا باشد که اتفاق خاصی در آن نمیافتد. اما با نزدیکتر شدن، صداها به تدریج در فضا طنینانداز میشوند؛ صدای برش شیشه و ضربههای چکش بر چوب، یا گفتوگوهای کاری که نیمهکاره میمانند و دوباره از سر گرفته میشوند.
با کمی جستجو، میتوان متوجه شد که گروهی برای انجام کار جهادی دور هم جمع شدهاند. فضای کار دوستانه و خودجوش است و هیچکس منتظر دستورات خاصی نیست؛ هر فرد به بخشی از کار مشغول است، گویی میداند که تلاشهایش در نهایت به نتیجه خواهد رسید.
فعالیتهای این کارگاه بیشتر از یک برش شیشه یا تماس با صاحبان خانهها به نظر میرسد و به نوعی تلاشی برای بازگرداندن زندگی به مکانهایی که تحت فشار قرار گرفتهاند، محسوب میشود. این کار به آرامی و بدون حاشیه انجام میشود و حاصل آن، در زندگی آینده نمایان خواهد شد.
**از تکههای شیشههای شکسته تا تکههای زندگی!**
در این فضا، تکههای شیشه از دیوار میدرخشند و تصویری از خانهای آسیبدیده را به نمایش میگذارند. افراد مشغول مرتب کردن آنها هستند یا بر روی میز شیشهبری اندازهگیری میکنند و این شیشهها به خانههایی میروند که نیازمند تعمیر هستند.
این پارکینگ که در ابتدا محلی معمولی به نظر میرسید، حالا به مکان تجمع افراد با مهارتهای مختلف تبدیل شده است؛ نجاران، تعمیرکاران و شیشهبُران که ابزارشان علاوه بر لوازم، امید نیز به همراه دارد. آنها نام گروه خود را «کثرت آینهها» گذاشتهاند و باور دارند این تکههای پراکنده میتوانند دوباره تصویری از یک زندگی را بسازند.
صبحها، فهرستی از آدرسهایی که نیازمند تعمیر هستند، روی کاغذ آماده میشود. آدرسها توسط گروهها پیگیری میشود؛ به کوچههایی که هنوز آثار جنگ بر دیوارهایش باقی مانده است. آنها در خانهها را میزنند، وارد میشوند، اندازهگیری میکنند و شیشههای شکسته را جمعآوری میکنند، گویی به دنبال اصلاح و بهبود زندگی در این فضاها هستند.
**کثرتی از آینهها**
هرکدام از این جوانان به دنبال کمک به مردم در بازسازی منازلشان هستند. هدف آنها ساده اما حیاتی است: تبدیل دوباره یک خانه به مکانی امن و قابل سکونت. اینجا جایی است که افرادی همچون «فاطمه علیزادنیا» در آن نقش دارند؛ او که گویی نماینده صدای جمع است، با اشتیاق از تجربیات و همکاریهای مربوط به این کار جهادی سخن میگوید و به تأثیر آن بر مردم اشاره میکند.**روایت تجربههای تلخ و تلاشهای بشردوستانه پس از بحران**
برخی افراد تجربههای عمیق و تلخی را از روزهای بحرانی بیان میکنند که نمیتوانند به سادگی فراموش کنند. این روایتها از بهشتزهرا آغاز میشود؛ جایی که برای تطهیر شهدا اقدام میکردند و به خانههایی ختم میشود که در پی حملات موشکی ویران شدهاند. این داستانها شامل آواربرداری، جمعآوری تکههای استخوان و شستن پتوهای خونآلود است. تصاویر تلخی که بهویژه در خاطرات این افراد باقی مانده، شامل سنگهایی با لکههای خون و کفشهای کودکان است که نشانههایی از فاجعه و فقدان زندگی هستند.
در این میان، افراد برای کمک به زخمهای جامعه، اقداماتی انجام دادهاند. از جمله این اقدامات، راهاندازی «مینیبوس شب» است؛ این وسیله بهعنوان ایستگاه سیار کمکهای اولیه و مواد غذایی عمل کرده و مکان مناسبی برای استراحت کارگران میدان فراهم کرده است. همچنین، تیمهایی برای دوخت لباس برای امدادگران و ترمیم خانهها تشکیل شدهاند که تلاش میکنند تا خانهها را از ویرانی نجات دهند.
یکی دیگر از ابتکارات، کارگاه «کثرت آینهها» است که برای ترمیم شیشهها فعالیت میکند. این مجموعه نهتنها شیشهها را تعمیر میکند بلکه با طراحی برچسبهای رنگی، فضا را بهبود میبخشد. این اقدامات در واقع تلاشهایی هستند که روحیه جامعه را تقویت کرده و حس امید را تجدید میکنند.
علیزادنیا، یکی از اعضای این گروه، به عمق درد و رنج ناشی از ویرانی خانهها اشاره کرده و میگوید که هر بار که شیشهها دوباره در جای خود قرار میگیرند، احساس شادابی و امید به زندگی را در او زنده میکند. این تلاشها و همدلی، نشانهای از استقامت و ایمان به آیندهای بهتر در میان مردم است.
دلچسبهای رنگی!
پس از گپ و گفتی طولانی، موضوع گفتگو به سمت داستان یکی از خانهها تغییر میکند. من به همراه «امیرحسام شفقیزاده»، یکی از اعضای گروه جهادی «کثرت آینهها»، راهی میشویم. او مسئول اندازهگیری و نصب شیشهها در پروژه «دلچسب» است. بدون هیچگونه مکثی، به سمت یکی از خانهها حرکت میکنیم تا از نزدیک روند کار را مشاهده کنیم.
این خانه در کوچهای بنبستی به نام «فرنوش»، نزدیک خیابان شریعتی واقع شده است؛ از آن دست ساختمانهای قدیمی که حیاطی دنج دارند و درخت مویی در آن وجود دارد. به محض ورود، نبود شیشهها به وضوح چشمگیر است؛ قابهایی باقیماندهاند که شیشههایشان یا شکستهاند یا به کلی خارج شدهاند. درهای چوبی قدیمی نیز از شدت ضربه کج ایستادهاند. صاحبخانه، «آقای داودی»، مردی حدود شصتساله، به یاد روز انفجار میافتد. او توصیف میکند که چطور صدا به گوشش رسید و سپس بارانی از شیشه بر سرش فروریخت. او با اشاره به آسیبهای واردشده، به وضوح از وحشت و اضطرابی که تجربه کرده، سخن میگوید و افزود که تنها اقدامی که توانسته انجام دهد، تعمیر قابها بوده است.

دور و برم را نگاه میکنم و میبینم که آقای شفقیزاده در حال انجام کار خود است. او با دقت متر را باز کرده و اندازهها را ثبت میکند. هر قاب را بررسی میکند تا مشخص کند چه چیزهایی نیاز به تعویض دارند. او کمحرف است و کارش را بیوقفه پیش میبرد. نتایج این اندازهگیریها در روزهای آتی به شیشههایی تبدیل خواهند شد که دوباره در جای خود قرار میگیرند و به این خانه کمک میکنند تا به وضعیت «قابل سکونت» بازگردد.
در حین جمعآوری ابزار، شفقیزاده نگاهی دیگر به قابهای خالی میاندازد و از احساسی سخن میگوید که فراتر از موضوع شیشه و اندازهگیری است. او بیان میکند که در این روزها، احساسی از مسئولیتپذیری در میان مردم شکل گرفته که نمیتوان آن را نادیده گرفت؛ آنها بهطور مستقل دست به کار شدهاند تا شهرشان را دوباره آباد کنند.
به گفته او، گروههای جهادی فراتر از نقش اجرایی خود، به حلقههای اتصالی تبدیل شدهاند که انرژی جمعی را هماهنگ میکنند. در برخی مواقع، میزان همدلی و همراهی در کار آنقدر محسوس بوده که حتی با وجود مشکلات، کار کردن لذتی دوچندان میداد.

گزارشهایی نیز وجود دارد که مرزهای جغرافیایی را جابجا کرده؛ از گروهی در استرالیا که جهت کمک به جایگزینی شیشههای آسیبدیده، اقدام به جمعآوری کمک کردهاند. در اینجا، کمکها هرچند که از نظر مالی کوچک یا بزرگ محسوب شوند، دقیقاً در نقطهای قرار میگیرند که نیاز است؛ بر روی پنجرهای که باید دوباره بسته شود و خانهای که باید به زندگی بازگردد.
به خیابان میرویم؛ تابلوی آبی رنگ دیواری را که میخوانم نام «بوشهر» را بر آن میبینم. به همراه شفقیزاده پیادهروی میکنم و او از خانههایی میگوید که در همین کوچه آسیب دیدهاند. با دست خود، محلهایی را که نیاز به تعمیر دارند، نشان میدهد و از داستانهای پشت آنها میگوید. روایتهای او اگرچه کوتاه هستند، اما هر یک قصهای از زندگی انسانها را در خود دارند.

به گزارش خبرنگار ما، در دوردستی، خانهای قدیمی با قدمتی نزدیک به ۵۰ سال به چشم میآید که ساکنان آن با بازسازیهای مستمر، زندگی را در آن همچنان جاری نگه داشتهاند. در این میان، صاحبخانه به بیرون میآید و با احوالپرسی مختصری که نشان از یک آشنایی جدید و صمیمی دارد، ما را به سمت خانهای که باید اندازهگیریهای لازم انجام شود، هدایت میکند.
با خداحافظی از آن خانواده، احساس میشود که همین ارتباطات ساده و کوچک چقدر مهم هستند و چگونه به نوعی همدلی میان اهالی نواحی مختلف تبدیل شدهاند.
گزارشها حاکی از آن است که قرار است به کارگاه برگردیم و بعدها به یک ساختمان در بهارشیراز برویم که شیشههای آن شکسته و نیاز به اندازهگیری و تحویل شیشههای جدید دارد. این کار نیاز به همکاری گروهی دارد و به تنهایی امکانپذیر نیست.
هنگامی که به محل مورد نظر میرسیم، با خانههای قدیمی و ساکنان وفادار به آنها مواجه میشویم. در اولین خانه، زنی میانسال در را باز میکند و درباره لحظه انفجار و آسیبهای ناشی از آن سخن میگوید. آرامش او در بیان رخدادها نشان میدهد که بارها این تجربه را مرور کرده است.
در خانه بعدی، زنی با قاطعیت و همراه پسرش در انتظارمان است. او از آسیبهای خانه و لرزشهای ناشی از انفجار میگوید و در حین صحبت، به کلاس مجازیاش اشاره میکند که نشاندهنده استمرار زندگی عادی در شرایط سخت است. همچنین او با نشان دادن باغچه و ورودی حیاط، واقعیت تلخی را به تصویر میکشد. با بیان مشکلاتش به عنوان سرپرست خانواده و یادآوری فقدان همسرش، احساس مسئولیت و صبوری او در برابر سختیها به وضوح نمایان میشود.
پس از پایان گفتوگو با این خانم، احساسات سنگینی در دل خود حس میکنم؛ غم و آسیبهای مردم در جنگ و شرایط نامساعد همچنان در ذهنم شره میزند و چالشهای آنان نگرانم میکند.
در نهایت، این روایتها نشان میدهند که چگونه انسانها در میانه سختیها، همدلی و مسئولیتپذیری را به خوبی تجلی میدهند.بچهها کارهایشان را به پایان رساندهاند؛ مترها جمعآوری شده و ابزارها در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، اما همچنان حس و حال خاصی ادامه دارد. این حس زندگی و پایداری در میانه جنگ به من یادآوری میکند که در کنار افرادی بودهام که با تمام وجود برای میهن خود، ایران، تلاش میکنند. هر یک از آنها گویی بخشی از یک پازل بزرگتر هستند که کنار هم، معنا و اهمیت بیشتری در مفهوم «خدمت» پیدا میکنند.
آنها به من آموختند که در این کارگاه کوچک به نام «کثرت آینهها»، تنها چیزی که تکثیر نمیشود شیشه نیست؛ بلکه دوستی، محبت و همدلی در بین افراد به وفور جریان دارد. صبوری را میتوانیم در رفتارشان مشاهده کنیم و مسئولیتپذیری را در دقتی که در کارشان نشان میدهند و نوعی زلالی را در نگاهی که بهراحتی از ادامه دادن خسته نشده است. اینجا ایستادگی با نام ایران درآمیخته است.











