**تحلیل وضعیت صداوسیما و مرجعیت آن در افکار عمومی**
نرگس کیانی در خصوص کاهش مرجعیت صداوسیما و تأثیر آن بر افکار عمومی، به چالشهای چندسال گذشته این سازمان اشاره کرده است. از زمان اعتراضات پاییز 1401، با گسترش فضای مجازی و تلویزیونهای ماهوارهای فارسیزبان، صداوسیما به وضوح با چالشهای جدی در حوزه کسب اطلاعات مواجه شده است. وضعیت کنونی در روزهای اعتراضاتی که از 7 دی ماه شروع شده، مجدداً به کانون توجهات تبدیل شده است، هرچند که مقامهای این سازمان، شامل رئیس و مدیر مرکز تحقیقات، از آمار 70 درصدی مخاطبان تلویزیون خبر میدهند.
پیمان جبلی و محسن شاکرینژاد، از ابتدای سال جاری در مصاحبههای متعددی بر میزان مخاطب تلویزیون تأکید کرده و معیار خود را به نوع خاصی تعریف کردهاند. طبق ادعای آنها، اگر فردی روزانه تنها 15 دقیقه از برنامههای صداوسیما را مشاهده کند، به عنوان مخاطب این رسانه ثبت میشود.
با این حال، تحلیلها و مشاهدات میدانی نشان میدهد که این ارقام با واقعیت جامعه همخوانی ندارد. کارشناسان رسانه معتقدند این ادعا بیشتر یک مسئله سیاسی است که به منظور توجیه بودجه افزایشی این سازمان برای سال 1405 ارائه شده است. آنها به این موضوع اشاره میکنند که افزایش بودجه، به 33 هزار میلیارد تومان، نیازمند تأیید مجلس است و تلاش برای جلب نظر مقامات در این زمینه، ممکن است انگیزه اصلی باشد.
تضاد میان آمارهای ارائهشده و تجربههای واقعی مردم نشان از افت اعتماد عمومی به سیاستهای صداوسیما دارد. وحید جلیلی، قائممقام جبلی، نیز بارها تصریح کرده که تنها جلب رضایت گروه خاصی از جامعه برای آنان اهمیت دارد.
محمدرضا محمدی، تهیهکننده سینما و مدیر سابق صداوسیما، در این زمینه خاطرنشان میکند که رسانه ملی اکنون به ابزاری برای ترویج یک جریان فکری خاص تبدیل شده است. او تأکید میکند که خروجیهای این سازمان به گونهای است که از نظرات و رویکردهای متعدد جامعه غفلت کرده است. او بر این باور است که راهکار خروجی بهتر برای صداوسیما، تشکیل یک کارگروه تخصصی مستقل است که بتواند فرایندهای فعلی را مورد ارزیابی و اصلاح قرار دهد.
به این ترتیب، نیاز به یک رسانه ملی که بتواند نماینده تمامی آراء و نظرات جامعه باشد، بیش از پیش حس میشود و تحلیلگران بر ضرورت اصلاحات اساسی در ساختار و رویکرد صداوسیما تأکید دارند.در حالی که برخی رسانهها با بودجه و تعداد کارکنان بالا رتبههای بالایی در جدول به خود اختصاص دادهاند، اما تأثیرگذاری آنها در رتبههای پایین قرار دارد. این مسئله که کارکنان این رسانهها اغلب تحصیلکرده و متخصص هستند، به چالش کشیده میشود. به نظر میرسد مدیریت این رسانهها به سمت گروههایی وابسته به جریانهای فکری خاص سوق یافته است. در این راستا، تاکید بر لزوم ارتقاء پلکانی در شغلهای مدیریتی وجود دارد، نه این که فردی بدون تجربه، به مقام مدیریت برسد.
یکی از مدیران سابق رسانه ملی بیان کرد که بحثی بر سر سپردن مسئولیتها به جوانان و آیندهسازان نیست، اما این افراد باید قبل از ورود به مرحله مدیریتی، تحت نظارت پیشکسوتان آموزش ببینند و مهارتهای لازم را کسب کنند. همچنین، او به نیاز اجرای ایدههای کارگروههای تخصصی اشاره کرد.
محمدی با اشاره به این که ممکن است گفته شود تلویزیون در حال پیادهسازی این اقدامات است، به تناقضهای موجود بین آمار و واقعیتهای جامعه انتقاد کرد. او که خود را علاقهمند به رسانه ملی میداند، به ناتوانی در تماشای برنامهها و اخبار این رسانه که بر اساس اصول صحیح خبررسانی نیستند، اذعان کرد. او همچنین به رشد تلویزیونهای فارسیزبان خارج کشور به عنوان رسانههای مرجع اشاره کرد و دلیل این مساله را وابستگی رسانه ملی به یک جریان فکری خاص دانست.
این مدیر بازنشسته در ادامه، به ارتباط مختل شده بین رسانه و مخاطب اشاره کرد و از این که برخی آمارها نمیتوانند نظرات واقعی مردم را بازتاب دهند، ابراز تاسف کرد. او به تأثیر بالا و بیشتری که رسانههای نوین بر روی جامعه دارند، اشاره نمود و عنوان کرد که تلویزیون نمیتواند خود را صرفاً به مخاطبان همیشگی یا شرکتکنندگان در رویدادهای خاص نسبت دهد.
در پایان، او به بیتوجهی مدیران تلویزیون به نگرانیها و نظرات مردم اشاره کرد و گفت اگر این موضوع نادیده گرفته شود، رابطه میان تلویزیون و مخاطبان به پایان خواهد رسید. او معتقد است که اگر مدیران رسانه ملی درک کنند تلویزیون متعلق به تمامی مخاطبان است، میتوان به احیای این رابطه امیدوار بود.











