**خبرگزاری مهر، زینب رازدشت**: آسمان تهران در نهم اسفند ماه، به جای آبی و آرام خود، رنگی خونین و غبارآلود به خود گرفت. این روز در تاریخ ایران به عنوان یک نقطه عطف سیاه به یاد خواهد ماند و به طور خاص مصادف با دهم ماه رمضان است؛ روزی که طبق روایت، شیاطین در بند هستند و مؤمنان به انتظار افطار و نزول رحمت الهی نشستهاند. اما این بار، شیاطین به شکل موشکها و پهپادهای نظامی، به آسمان ایران حمله کردند.
صداهای مهیب انفجار، فضای روز را تسخیر کرد و با اذان مغرب در هم آمیخت. از صبح این روز، جنگی سخت در جریان بود و حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل، شهرهای مختلفی را هدف قرار داد. بوی باروت و تخریب به جای بوی نان و چای تازه نشسته بود.
مردم در خانهها با دلی نگران و چشمانی بیدار در انتظار لحظهای بودند که اذان گفته شود و با یک افطار ساده، رنجهای روزگار را فراموش کنند. در یکی از خیابانهای پر ترافیک، غبار ناشی از بمباران دید را به شدت محدود کرده بود. میان این هرج و مرج، صحنهای تکاندهنده، توجه را به خود جلب کرد.
یک خودروی نقرهای رنگ که در وسط چهارراه متلاشی شده بود، گواهی بر شدت انفجار بود. بدنه خودرو به شکل وحشتناکی آسیب دیده و شیشهها به اطراف پاشیده شده بودند. دود غلیظی از آن به آسمان برمیخاست، گویی فریاد میکشید.
اما آنچه که بیشتر تلخی ماجرا را دوچندان میکرد، وجود نانهای لواش تازه روی صندلی عقب بود. این نانها که هنوز گرم بودند، شاهدی بر تقدیر تلخ بودند. ظاهراً راننده که پدری مسئولیتپذیر بود، پس از یک روز کاری دشوار، به نانوایی میرفت تا برای افطار خانوادهاش نان تازه تهیه کند. اما یک موشک، در همان لحظه به خودرو برخورد کرد و سرنوشت خانوادهای را دگرگون ساخت.
هیچ نشانی از آن مرد باقی نمانده بود، بجز خاکستر و یادهایی جاودانه در دل عزیزانش. نانها، مجبور بودند در وضعیت وحشتناک و نابود کننده قرار بگیرند. برخی به بیرون پرتاب شده و بر زمین افتاده بودند، در حالی که دیگران زیر آوار و قطعات خودرو مدفون شده بودند.
عابران و نیروهای امدادی که به صحنه رسیدند، با دیدن این منظره، در سکوت غرق شدند. یکی از امدادگران جوان با چشمانی اشکبار، نانها را از سطح خیابان برداشت و با احترام در جایی دور از آتش گذاشت. بوی نانها حالا با بوی مرگ آمیخته شده و آنها، نشانهای از بیرحمی دشمنان به شمار میآمدند.**عنوان: روایت یک فاجعه انسانی در زمان جنگ**
در دل بحرانهای جنگی، قصههای ناگوار و دردناک فراوانی وجود دارد که حتی در ماه رمضان نیز بر دوش مردم ایستادگی میکند. یکی از این داستانها مربوط به پدری است که به منظور تامین نیازهای غذایی خانوادهاش، جان خود را فدای فرزندانش کرد.
غروب خورشید و تاریک شدن آسمان، نویدبخش اذان مغرب بود که از مسجدی نزدیک به گوش رسید. صدای اذان «الله اکبر» در شهر طنینانداز شد، اما در چهارراهی خاص، سکوتی عمیق جاری بود. خانوادهی این پدر در خانه منتظر بودند. سفرهای برای افطار آماده شده بود و بوی چای دمکشیده در هوا بود، اما خبری از نان نبود. ساعتها گذشت و او بازنگشت. آنها از سرنوشت نانهای پراکنده در خیابان و شهادت پدر آگاه نبودند. این واقعه، تنها یکی از صدها داستان تلخ در دوران جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران به شمار میرود. روایتی که به وضوح نشان میدهد چگونه دشمنان این کشور، حتی در ماه مبارک رمضان از احترام به زندگی و سفرههای مردم عادی دریغ کردند.
با این حال، مردم با ایمان و ارادهای بینظیر، در میان شرایط دشوار و خونریزیها، به مسیر خود ادامه دادند و نان را به نشانهای از مقاومت و پایداری خود تبدیل کردند.











