**محمود جم؛ سیاستمدار نامدار ایرانی: زندگی و رویدادهای برجسته**
به گزارش خبردونی، محمود جم که با لقب مدبرالملک شناخته میشود، در سال ۱۳۰۵ هجری قمری (۱۲۶۷ خورشیدی) در شهر تبریز متولد گردید. وی پس از تحصیل در مدارس معتبر تبریز و تهران، در سال ۱۹۰۵ (۱۲۸۴-۱۲۸۳ خورشیدی) وارد عرصه خدمت دولتی شد.
جم در قبل از کودتای ۱۲۹۹، در کابینه مشیرالدوله به عنوان خزانهدار کل فعالیت میکرد و پس از وقوع کودتا به عنوان وزیر امور خارجه منصوب شد. همچنین، وی مدتی نخستوزیر و معاون لشکری و کشوری رضاشاه بود و به وزارتهای مختلفی از جمله دارایی، فواید عامه، کشور و جنگ منصوب گردید. بین سالهای ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۸ نیز جم عهدهدار نخستوزیری رضاشاه بود و همچنین در کرمان، خراسان و آذربایجان به عنوان استاندار خدمت نمود. در مقطعی نیز به عنوان سفیر ایران در رم و قاهره فعالیت داشت. در شهریور ۱۳۳۸، او درخواستی از سوی خبرنگار مجله اطلاعات جوانان پذیرفت و بخشی از خاطرات خود را به اشتراک گذاشت.
جم در این خاطرات به یادآوری یتیم شدن در سنین کودکی اشاره کرد و از فقدان پدرش در پنج سالگی یاد کرد. او به توصیف فضای زندگی در آن زمان پرداخت و بیان داشت که چهطور مادرش با وجود چالشها، در تربیت او و برادرش نقش بسزایی داشت. برادرش به عنوان طبیب و مترجم ولیعهد وقت مشغول به کار بود.
در جوانی و در سن نوزده سالگی، محمود جم نامهای به زبان فرانسه به «مسیو نوز»، رئیس تشکیلات پستی و گمرکی ایران، نوشت و درخواست استخدام کرد. این نامه منجر به دریافت تلگرافی از «مسیو نوز» شد که از او درخواست کرده بود هرچه زودتر به تهران برود تا شغلی برایش در نظر گرفته شده است. اینگونه بود که ورود او به خدمت دولتی آغاز شد و با تلاش و پشتکار، وی بهزودی در مقامات مهمی ارتقا یافت.
جم تجربه سفرهایی از تبریز به مشهد را نیز در خاطر دارد که به مدت ۲۸ روز به طول انجامید.### سفر به مشهد مقدس؛ مرور خاطراتی از روزهای گذشته
ماجرای سفر به مشهد مقدس از یادماندنیترین خاطرات دوران کودکی را در ذهنم ثبت کرده است. مادرم به همراه همسر مرحوم آیتالله حاجی میرزا محمدتقی، سفر به مشهد را با کجاوه آغاز کردند و من نیز در این سفر همراه آنها بودم. برادرم سوار بر اسب و به همراه دو تفنگدار شاهسون از نواحی داییام، در اطراف کجاوهها به مراقبت از ما مشغول بودند. این سفر از تبریز به مشهد ۲۸ روز به طول انجامید و در طول مسیر، با حوادث جالبی روبرو شدیم.
یکی از این حوادث در سبزوار رخ داد. شب هنگام، تصمیم گرفتیم در یک امامزاده قدیمی و نوسازی شده اقامت کنیم. حجرات تمیز و مرتب امامزاده، مکان مناسبی برای مادرم و همسر آیتالله به حساب میآمد و در کنار آن، حاجی نبی اصفهانی، قافلهسالار ما که مالک اسبها و قاطرها بود، در چادر بیرون از امامزاده استراحت میکرد.
در میانه شب، لوطی معروفی از سبزوار که به خاطر چندین قتل و سرقت تحت تعقیب بود، به چادر ما نزدیک شد و در حین تلاش برای سرقت، توسط حاجی نبی دستگیر شد. او بلافاصله به کمک دیگر چارپادارها فراخوانده شد و پس از مدتی تلاش، لوطی را به بند کشیدند. از او یک خنجر خونآلود و یک اسلحه کمری نیز کشف شد.
صبح که بیدار شدیم، لوطی در وضعیتی ناامید به نظر میرسید و به حاجی نبی گفت که نامزدی دارد و تنها درخواستش این بود که او را به مقامات سبزوار تحویل ندهند. یکی از اعضای کاروان با شوخی به او گفت که اگر او به اعدام محکوم شود، خود او میتواند با نامزدش ارتباط برقرار کند. پس از تحویل لوطی به مقامات، خبرها حاکی از این بود که او به دستور حاکم، یک پا را از دست داده است.
پس از این حادثه، به دلیل نگرانی از احتمال انتقام همدستان لوطی، سریعاً راهی مشهد شدیم. در ادامه مسیر، بار دیگر با چالشی مواجه شدیم. شب هنگام کاروان ما راه را گم کرد و پس از پرسش از یک راهنما، به درهای بیمخرج رسیدیم. وقتی حاجی نبی به احتمال توطئه فکر میکرد، آن فرد را به اسارت گرفت. اما پس از چند دقیقه، سواران موفق شدند راه صحیح را پیدا کنند و به سمت مشهد حرکت کردند.
شهر مشهد در آن زمان بیشتر به یک دهکده بزرگ شباهت داشت؛ کوچههای تنگ و سرپوشیده آن، به دلیل حملات مکرر ترکمنها، به این شکل ایجاد شده بود. امروز، مشهد با آن زمان تفاوت بسیاری دارد و از نظر عمران و آبادانی پیشرفتهای چشمگیری داشته است.











