به گزارش خبرگزاری ایبنا، اقتباس ادبی در سینمای ایران همواره با چالشها و تضادهایی با منابع مکتوب خود مواجه بوده است. در حالیکه ادبیات غنی فارسی و خاطرات شفاهی این سرزمین منبعی بیپایان برای فیلمسازان فراهم میکند، تجربیات ناموفق پیشین فاصلهای ملموس بین این دو رسانه ایجاد کرده است.
فیلم «کوچ» به کارگردانی محمد اسفندیاری و تهیهکنندگی مهدی مطهر، به عنوان یک اثر تازهوارد در این عرصه گام برداشته است. این فیلم به منابع قابلاعتماد و تحقیقات میدانی گسترده تکیه میکند تا تصویری انسانی از دوران کودکی قهرمان ملی به نمایش بگذارد. با اینحال، داستان در میانه راه دچار گسست روایی میشود.
یکی از عوامل متمایزکننده «کوچ» از سایر آثار مشابه، تحقیقات گسترده و دسترسی به منابع اصلی است. تهیهکننده فیلم از سرمایهگذاری ششساله بر روی مصاحبههای عمیق با نزدیکان قهرمان داستان خبر میدهد که به جمعآوری خاطرات و جزئیات تاریخی زندگی در دهههای ۳۰ تا ۵۰ شمسی در کرمان کمک کرده است. حضور احمد یوسفزاده، نویسنده معروف، به بهبود فیلمنامه کمک کرده و این تجربیات به شکلگیری روایتی مستند و جذاب انجامیده است.
با این حال، صرف تکیه بر منابع مکتوب برای ساخت فیلم کافی نیست. از آنجا که داستان در بستر تاریخی خاصی روایت میشود، تیم تولید مجبور به انجام تحقیقات میدانی درباره جزئیات آن دوران شدهاند. این تأکید بر جزئیات، به فیلم هویتی بصری بخشیده است.
نکته قوت فیلم در نیمه نخست آن قابل مشاهده است؛ فضایی صمیمانه و دلپذیر که بر زندگی روزمره و روابط انسانی در بافت روستایی متمرکز است. اما در نیمه دوم، فیلم دچار افت و به سمت پیامهای مستقیم و شعارزده میغلتد که نتیجه آن از بین رفتن کیفیت ابتدایی اثر است.
از این رو، زمانبندی و ساختار روایت میتواند یکی از ریشههای این مشکل به شمار رود. این گسست روایی میراثی دشوار است که درباره اقتباسهای ادبی در سینما مطرح میشود و «کوچ» بهنوعی قربانی آن میشود.فیلم «کوچ» در مدت زمان تقریبی دو ساعت روایت خود را پیش میبرد که به نظر میرسد طولانی است. در صورتی که عناصر داستانی و ایدههای کارگردانی برای پر کردن این زمان کافی نباشند، فیلم به سمت تکرار و کشدادن غیرضروری صحنهها رو میآورد. این تکرارها موجب میشود جذابیت نیمه اول تحت تأثیر قرار گیرد و در نتیجه، مخاطب احساس خستگی کرده و ارتباط عاطفی خود را از دست میدهد.
یکی از مشکلات اصلی فیلم، عدم انسجام ارگانیک میان بخشهای مختلف آن است. «کوچ» با الگوی روایت «جزیرهای» مواجه است و به جای یک داستان اصلی پیوسته، مجموعهای از داستانکها و صحنههای تقریباً مستقل ارائه میدهد. این پریدنهای ناگهانی و بیدلیل از یک بخش به بخش دیگر، فقدان «نخ تسبیح» لازم برای پیوند دادن اجزاء را نمایان میسازد.
به نظر میرسد فیلم نه بر اساس یک خط روایی منسجم، بلکه بر اساس لیستی از مضامین و صحنههای ضروری شکل گرفته است. این موضوع ممکن است به ماهیت منابع اقتباسی مرتبط باشد؛ تنوع خاطرات و روایتهای پراکندهای که تبدیل آنها به یک خط داستانی واحد و پرکشش به مهارت بیشتری نیاز دارد که در این فیلم کمتر مشاهده میشود.
فیلم «کوچ» در دام یکی از چالشهای رایج اقتباس ادبی گرفتار شده است: وفاداری بیش از حد به منابع خام و نقص در تبدیل آنها به ساختاری سینمایی منسجم. در حالی که جزئیات دقیق و مستند ارزشمند هستند، اما به تنهایی نمیتوانند جایگزینی برای یک پیرنگ قوی و ریتم دراماتیک باشند.
کارگردان در استخراج یک خط روایی واحد از میان انبوه اطلاعات معتبر ناتوان بوده و در نتیجه مخاطب را تا پایان جذب نکرده است. «کوچ» دو جنبه را نمایان میکند: از یک سو، به عنوان نمونهای از یک آغاز نویدبخش و جسورانه با تکیه بر پژوهش میدانی قوی، فضایی تازه و جذاب ایجاد میکند؛ از سوی دیگر، نشاندهنده افت روایی، زمانبندی ضعیف و ساختار شکنندهای است که نشان میدهد یک ایده خوب و آغاز قدرتمند، کافی نیستند.
در نهایت، «کوچ» میتواند قربانی شعارزدگی شود. گسست میان نیمه اول زمینی و انسانی و نیمه دوم شعاری و پیاممحور در فیلم، آن را به دو اثر متفاوت تقسیم میکند. این فیلم یادآور این نکته است که در سینما، گاهی مسیر رسیدن به مقصد از خود مقصد نیز مهمتر است.
اگر «نخ تسبیح» روایی ناپدید شود، حتی ارزشمندترین جزئیات نیز به شکل پراکنده در میآیند و نمیتوانند یک اثر زیبا بسازند. اگر فیلمساز بتواند گزینشهای جسورانهتری انجام داده و از برخی جزئیات به نفع انسجام دراماتیک صرفنظر کند، ممکن است «کوچ» به الگویی موفق در اقتباس سینمایی زندگی قهرمانان ملی تبدیل شود. اما آنچه در حال حاضر مشاهده میکنیم، اثری با پتانسیل بالا است که در میانه مسیر، گم شده است.











