**خبرگزاری مهر** – در گلزار شهدای قزوین، مزارها به گونهای منظم و مرتب چیده شدهاند که آرامش و روشنایی خاصی را به فضای این مکان منتقل میکند. قبرها به صورت یکسان و در ردیفهایی منظم قرار دارند، با تنها یک استثنا: مزار شهید عباس بابایی که به وضوح با ارتفاع بیشتر و نماد هواپیمای جنگندهای کوچکتر از اندازه واقعی، توجهها را به خود جلب میکند.
این گلزار برای علاقمندان به آن، فقط مکانی برای فاتحهخوانی نیست؛ بلکه فضایی معنوی و احساسی دارد که به خوبی از سالها پیوند مردم با آنجا نمایان میسازد. در این سالها، هر بار که به گلزار میرفتیم، با افزودن قبرهای جدید به ردیفها، منحنی گفتوگوهای ما نیز به روز میشد.
رفقا گاهی در شوخی میگفتند: «اینجا محل دفن من است» و درباره شهیدانی که محل دفنشان مشخص شده، دیالوگهایی داشتند که حس خاصی به ما منتقل میکرد. این مکان به دلیل این حس، تبدیل به محلی برای صحبت و تفریح شده که ارتباط عمیقی با مرگ داشت.
از زمان راهاندازی چایخانهها در حرم امام رضا، این اشتیاق به ایجاد چایخانهها در دیگر مکانها نیز گسترش یافته است. در قزوین نیز، خانواده کیالها چایخانهای میان گلزار شهدا و امامزاده شاهزاده حسین به پا کردند، جایی که مردم با چای و لقمه در این فضا پذیرایی میشوند.
محمدجواد کیالها، که زندگیاش در تهران میگذشت، خانوادهاش هر هفته به قزوین میآمدند و این مکان را به عنوان نقطهای برای خدمت به دیگران برگزیدند. صحبتهای خانم کیالها درباره شهادتش نشاندهنده اهمیت این مکان به عنوان میعادگاهی روحانی بود.
در مراسم تشییع محمدجواد کیالها، متاسفانه نتوانستم حضور یابم، اما تصاویر تلویزیون در این مراسم باعث حسرت شد. پدر و مادرم با پای پیاده خود را به مراسم رساندند و در کنار مردم برای تقدیم ادای احترام به او حضور داشتند.در مراسم تشییع که حضور داشت، جوانی با ماسک مشکی میکروفون به دست، شعارهایی را به زبان میآورد که در پسزمینه صدای روضه و شعارهای جمعیت گم میشد. بازماندگان در حال گریه و زاری بودند و او در کنار جمعیت، روضه علیاصغر را میخواند. تصاویری از مردمی که در کنار تابوتها قدم میزدند و شعار میدادند به نمایش درآمد. این جوان، با بیان اینکه این شهید، کوچکترین شهید تاریخ قزوین است، از خانوادههای حاضر با نوزادانشان دعا میکرد و به روضه علیاصغر اشاره میکرد.
خانواده این شهید به طرز غمانگیزی از دست رفتند؛ محمدجواد کیالها تازه صاحب یک نوزاد بیستروزه و یک پسر دبستانی بود. برادر همسرش به همراه خانوادهاش برای دیدن نوزاد به خانه آنها رفته بودند که ناگهان در حمله موشکی جان باختند. پدر و مادر خانواده رستمی و سه فرزندشان، به اضافه همسر محمدجواد کیالها و دو فرزندشان، همه در این حادثه شهید شدند.
شب هنگام، فرصتی دست داد تا به گلزار شهدای قزوین بروم. در آنجا قبرها به شکل مثلثی کنار مزار شهید عباس بابایی واقع شده بود. در فضای غمانگیز و نورانی مزاری که به تازگی برای خانواده کیالها و رستمی آماده شده بود، تعدادی زن و مرد در حال ابراز احساسات بودند، با نور پروژکتور محیط را روشنتر کرده بودند.
در این جمع، مردی بدون ماسک خود را معرفی کرد و از حضار تشکر کرد و با شوخی گفت: «دیگر جایی نیست که شما را دفن کنند.» این سخن هر چند به نظر بیفکری میرسید، در واقع نشانهای از روحیهای قوی و بینظیر در مواجهه با مصیبت بود. من چند عکس از قبرها گرفتم و به سمت چایخانهای که خانواده شهدا در آن مشغول به کار بودند، رفتم و فکر میکردم که این مکان چه ارزشی دارد؛ جایی که آنها در آن خدمت کردند و حالا به پایشان قربانی شدند.در مراسمی که به یاد شهدا برپا شده بود، حضور جامعه و احترام به آنها به وضوح احساس میشد. در این گردهمایی که با چایخانهای تزیین شده بود، بنرهایی از چهرههای معروف همچون خانم رستمی و سید حسن نصرالله نصب شده بود که بر اهمیت این مکان تأکید میکرد. در این میان، هنگامی که به سمت تعدادی از جوانان حاضر در محل رفتم، با مردی که به نظر میرسید بخشی از این مراسم است، صحبت کردم و از او درباره آقای جواد کیالها پرسیدم. او با تأیید گفت که آن فرد پدر شهید است و در این مکان همسر و فرزندانش به خاک سپرده شدهاند.
این اطلاعات برایم حیرتانگیز بود و متوجه شدم که همان فردی که با دیگران صحبت میکند، خود نیز به نوعی پشتیبان و مروج روحیهای بالاست. در سالهای گذشته، بارها به گلزار شهدای قزوین رفته بودم و همواره از نور و آرامشی خاص در این مکان لذت برده بودم. حالا با زندگی خانوادههای شهدا از نزدیک آشنا شده بودم و بهوضوح میدیدم که چگونه آنها با افتخار و صبر داغ نازنینانشان را تحمل میکنند.
در حین صحبت با جوانان حاضر، متوجه شدم که آنان نیز از روحیه آقای کیالها بهرهمند میشوند و از این طریق به خود امید و انگیزه میدهند. این تجربه تازه به من یادآور شد که ما دیگر تنها به شنیدن روایتها اکتفا نکردهایم، بلکه خود نیز در متن داستان شهیدان قرار داریم؛ داستانی که در آن، صبوری و قدرت خانوادههای شهدا برای بسیاری از ما آموزنده است.
من نتوانستم در تشییع پدر شهید کیالها شرکت کنم، اما وقتی به گلزار رسیدم و صحنهها را مشاهده کردم، سنگینی خاصی بر جانم احساس کردم. این بار سنگینی نه از نوع یأس بلکه از بیداری و آگاهی بود. غبطهای عمیق به حال آنان داشتم، کسانی که با از دست دادن عزیزانشان به ما درسهایی از ایستادگی و روحیه میآموزند. در کمال ناباوری، آنها هستند که بر ما تأثیر میگذارند و ما را به سوی روشنایی هدایت میکنند.











