تماس با ما

زنی که بریتانیا را از وضعیت «مرد بیمار اروپا» به «مرکز مالی جهانی» متحول ساخت

زنی که بریتانیا را از وضعیت «مرد بیمار اروپا» به «مرکز مالی جهانی» متحول ساخت

به گزارش خبرنگاران، در تاریخ چهارم می‌ماه سال 1979 (مطابق با چهاردهم اردیبهشت 1358)، مارگارت تاچر به عنوان نخست‌وزیر بریتانیا منصوب شد. این دوره، تا اوایل دهه 90 ادامه یافت و به عنوان طولانی‌ترین دوره زمامداری یک نخست‌وزیر در بریتانیا در قرن بیستم شناخته می‌شود. ورود تاچر به دنیای سیاست بریتانیا همزمان با روی کار آمدن رونالد ریگان در ایالات متحده، نه تنها یک تغییر معمولی در دولت‌ها به شمار می‌رود، بلکه آغاز یک دوره جدید در تاریخ اقتصادی این کشورها محسوب می‌شود.

قبل از آمدن تاچر، اقتصاد بریتانیا با مشکلاتی همچون تورم بالا، رکود و وابستگی به کمک‌های دولتی مواجه بود و نشانه‌هایی از کاهش رقابت‌پذیری در صنایع خود داشت. لذا، تاچر با اقتصادی بیمار روبه‌رو شد که ریشه‌های آن به اقدامات دولت کارگری پیشین و عوامل خاص بریتانیا برمی‌گشت. محور اصلی سیاست‌های اقتصادی وی، کاهش نقش بخش عمومی بود؛ او به‌طور نظام‌مند اتحادیه‌های کارگری، به ویژه در صنایع تولیدی و معدنی، را تحت فشار قرار داد و به دنبال کاهش بیکاری و تورم بود، که این دو موضوع از اولویت‌های اصلی او در زمان رسیدن به قدرت بودند.

فلسفه اقتصادی تاچر را می‌توان به‌عنوان نوعی «لیبرالیسم اقتصادی» توصیف کرد. تأکید او بر منافع فردی، به افکار آدام اسمیت و نظریه «دست نامرئی» او برمی‌گردد. اسمیت در کتاب «ثروت ملل» اشاره کرده بود که وقتی افراد به دنبال منافع خود هستند، به‌طور ناخودآگاه به نفع جامعه نیز عمل می‌کنند. تاچر نیز این پیام را در مصاحبه‌ای در سال 1987 بیان کرد و گفت: «چیزی به نام جامعه وجود ندارد. هر فرد باید از خود مراقبت کند.»

این سیاست‌ها تحت تأثیر وضعیت سیاسی و اجتماعی آن زمان شکل گرفت. او به دنبال آن بود که رونق اقتصادی را با احیای ارزش‌های سنتی اجتماعی پیوند دهد که بعدها به عنوان «واقع‌گرایی نو» شناخته شد. این ایده بر تغییرات اقتصادی جدی استوار بود که شامل رهایی از مداخلات دولتی می‌شد. تضعیف اتحادیه‌های کارگری به عنوان موانع اصلی اقتصادی مورد توجه قرار گرفت.

الهام بخش سیاست‌های اقتصادی تاچر، کیت جوزف، ایدئولوگ اقتصادی حزب محافظه‌کار بود که در آستانه انتخابات 1979 تأثیر قابل توجهی بر برنامه‎های انتخاباتی حزب داشت. در این دوران، سوسیالیسم به عنوان دشمن شماره یک تلقی شد و تاچر در یک مصاحبه تلویزیونی در سال 1976 به انتقاد از دولت‌های سوسیالیستی پرداخت. هدف او عقب راندن مرزهای دولتی بود، که از طریق آزادسازی بازارها و تشویق به خودکفایی دنبال می‌شد. این رویکرد به‌خصوص با اصطلاح «تاچریسم» شناخته شد و در طولانی‌مدت موجب افزایش فعالیت‌های اقتصادی و در عین حال بروز نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی گردید.

در ابتدای دوران نخست‌وزیری تاچر، بریتانیا با چالش‌هایی از جمله تورم دو رقمی و بی‌اعتمادی به عملکرد اقتصادی مواجه بود. تاچر به دنبال بهبود اوضاع اقتصادی از طریق پیروی از اصول «مونتاریستی» بود که تأکید بر کنترل حجم پول در گردش داشت. این استراتژی مطرح‌شده توسط میلتون فریدمن، شامل کاهش تورم و تثبیت قیمت‌ها بود.**تحولات اقتصادی تحت رهبری دولت تاچر**

پس از پایان جنگ، یکی از مهم‌ترین اولویت‌های دولت، بهبود وضعیت اقتصادی بود. در این راستا، هدف اصلی کاهش مالیات‌ها و به حداقل رساندن تأثیر گسترده بنگاه‌های عمومی، که به غول‌های اقتصادی تبدیل شده بودند، قرار داشت. علاوه بر این، کاهش نیاز به استقراض عمومی نیز به عنوان یک تاثیر کلیدی شناخته می‌شد. دستیابی به این سیاست‌های بنیادین مستلزم اراده سیاسی و شجاعت بود. در حالی که نرخ تورم ۱۰.۳ درصد بود، رشد واقعی تولید ناخالص داخلی تنها ۲.۳ درصد گزارش شد. تغییرات در نرخ مالیات، به عنوان ابزار اصلی برای دستیابی به این اهداف اقتصادی، اجرا شد. اگرچه آثار اولیه این سیاست منفی بود، اما به مرور زمان بهبودی در اقتصاد مشاهده شد.

نخستین و سومین بودجه وزیر دارایی دولت، سر جفری هاو، با نرخ‌های بالای مالیاتی همراه بود. در سال ۱۹۷۹، بالاترین نرخ مالیات بر درآمد شخصی در بریتانیا به ۸۳ درصد رسید و در مقایسه با دیگر کشورهای صنعتی، تنها ژاپن و سوئد نرخ بالاتری داشتند.

در کنار نرخ مالیات، یکی از زمینه‌های حیاتی دیگر، مهار تورم بود. سر جفری هاو بر عزم دولت برای مبارزه با تورم تأکید کرد و گفت: «مبارزه با تورم اولویت اصلی ماست». او تصریح کرد که سیاست پولی در این راستا نقش اساسی دارد و هزینه‌های عمومی باید کاهش یابد. او همچنین نسبت افزایش هزینه‌های عمومی به تولید ناخالص داخلی را طی ۲۰ سال گذشته به چالش کشید و بر ضرورت بازبینی در این زمینه تأکید کرد تا زمینه‌ای برای کاهش نرخ بهره و تحرک اقتصادی فراهم شود. او پیش‌بینی کرد که هزینه‌ها در سال ۱۹۸۳-۸۴ حدود ۴ درصد کمتر از سال‌های قبل خواهند بود.

این شیوه‌ها در سال‌های آینده به رونق اقتصادی کمک کردند؛ به طوری که نرخ رشد واقعی در سال‌های ۱۹۸۵، ۱۹۸۶ و ۱۹۸۷ به‌ترتیب به ۳.۶۴ درصد، ۳.۴ درصد و ۴.۲۱ درصد افزایش یافت. برای کنترل رشد پولی، دولت نرخ بهره را افزایش داد و مخارج دولتی را محدود کرد. این اقدامات در کوتاه‌مدت به رکود و افزایش بیکاری منجر شد، اما در درازمدت نرخ تورم کاهش یافت و ثبات قیمتی در اقتصاد بریتانیا ایجاد گردید. این تجربیات نه‌تنها برای بریتانیا، بلکه به عنوان یک الگو در سیاست‌گذاری اقتصادی کشورهای دیگر نیز مورد استفاده قرار گرفت.

**خصوصی‌سازی و تغییر چهره صنایع دولتی**

یکی از چشمگیرترین نشانه‌های دوره تاچر، خصوصی‌سازی گسترده شرکت‌های دولتی بود. دولت او با واگذاری شرکت‌های بزرگ مانند British Telecom، British Gas و British Airways به بخش خصوصی، به تغییر ساختار اقتصادی بریتانیا اقدام کرد. این خصوصی‌سازی‌ها نه تنها به کاهش نفوذ دولت بر اقتصاد کمک کرد، بلکه به ایجاد بازار رقابتی و افزایش توان اقتصادی نیز منجر شد.### خروج صنایع از سیطره دولتی و تبدیل به بازیگران بازار رقابتی

بخش‌های وسیعی از صنایع استخراج و حمل‌ونقل، از کنترل دولتی خارج و به بازیگران فعال در بازار رقابتی تبدیل شدند. این تحول نه تنها به عنوان یک منبع درآمد مهم برای دولت تلقی می‌شود بلکه به دنبال هدفی ایدئولوژیک به نام “دموکراسی سهام‌دار” نیز بوده است. در این نگاه، شهروندان نه تنها مصرف‌کننده خدمات دولتی، بلکه به عنوان سهام‌داران اقتصاد ملی در سود و زیان شرکت‌ها سهیم هستند. این تغییر منجر به افزایش رغبت به سرمایه‌گذاری فردی و رشد صندوق‌های سرمایه‌گذاری، بازارهای بورس پیچیده‌تر و شرکت‌های مدیریت سرمایه در سطح جهانی گردید.

### تغییرات در بازار کار

اقتصاد تحت رهبری مارگارت تاچر تغییرات اساسی در بازار کار ایجاد کرد. اصلاحات عمده‌ای که دولت‌های او در دهه ۱۹۸۰ به اجرا درآوردند، به آزادسازی بازار کار مربوط می‌شود. در دهه ۱۹۷۰، اتحادیه‌ها با قدرت بی‌نظیری در صحنه کارگری حضور داشتند و به طور میانگین بیش از یک میلیون روز در ماه به دلیل منازعات کارگری از دست می‌رفت. اوج این وضعیت را اعتصابات ویرانگر معدن‌کاران و به‌اصطلاح “زمستان نارضایتی” در سال‌های ۱۹۷۸-۱۹۷۹ نمایان ساخت.

دولت تاچر با تضعیف قدرت اتحادیه‌های کارگری و اجرای اصلاحات در قوانین کار، به دنبال ایجاد انعطاف‌پذیری بیشتر بود. یکی از اقدامات کلیدی او تفکیک وفاداری اتحادیه‌ها از حزب کارگر بود که با اجباری کردن رأی‌گیری‌های مخفی در برخی تشکل‌های صنفی و کاهش مشورت‌های آنان در تصمیمات اقتصادی محقق شد. همچنین، با ایجاد طرح‌های اشتغال هدف‌گذاری‌شده، تلاش کرد نسل جوان را از اتحادیه‌ها دور کند.

به عنوان یک نتیجه عمده از این اقدام‌ها، تجزیه و تضعیف اتحادیه ملی معدن‌کاران (NUM) بود که پس از یک سال اعتصاب موفق به پایان دادن به اعتراضات خود شد. این تحولات منجر به کاهش چشمگیر تعداد اعتصاب‌ها و روزهای کاری از دست‌رفته پس از جنگ شد.

### آثار اقتصادی و اجتماعی تغییرات

این تحولات به افزایش رقابت در نیروی کار و ورود شرکت‌های جدید به بازار کمک کرد؛ اما در عین حال، بیکاری شدیدی در صنایع سنتی و مناطق صنعتی ایجاد کرد. جوامع که در یک صنعت مشخص برای نسل‌ها زندگی می‌کردند، با از دست دادن شغل و هویت اقتصادی مواجه شدند.

در این راستا، سیاست‌گذاری‌های نوین بریتانیا به سمت ایجاد “بازار کار رقابتی و انعطاف‌پذیر” رفت و قوانین استخدام، ساعات کار و توافق‌های جمعی به روز شدند. این تغییرات، از نظر اقتصادی، موفقیت‌آمیز ارزیابی شد اما به لحاظ اجتماعی با افزایش ناامنی شغلی و افت نفوذ اتحادیه‌های کارگری مواجه شد.

### نابرابری اقتصادی و تبعات سیاست‌های تاچر

پس از اجرای سیاست‌های تاچریسم، اقتصاد بریتانیا از بحران تورم عبور کرده و با افزایش نرخ رشد در بخش‌های خدماتی و مالی روبه‌رو شد. با این حال، نابرابری درآمدی و سرمایه‌داری در جامعه به شکل قابل توجهی افزایش یافت. در حالی که برخی از اقشار با ورود به بخش‌های جدید اقتصادی، افزایش درآمد و مزایا را تجربه کردند، لایه‌هایی که به صنایع دولتی وابسته بودند با چالش‌های جدی مواجه شدند.**تحولات اقتصاد بریتانیا در دوران تاچر: نگاهی به نتایج و پیامدها**

در دوران نخست‌وزیری مارگارت تاچر، تغییرات اقتصادی وسیعی در بریتانیا به وقوع پیوست که علاوه بر اصلاحات اقتصادی، تأثیرات عمیق فرهنگی به همراه داشت. بر اساس تحلیل‌ها، اقدامات او در راستای رشد اقتصادی و بهبود وضعیت مالی نسبتاً موفقیت‌آمیز بود، اما از دید اجتماعی و توزیع درآمد، مشکلاتی همچون افزایش فقر نسبی و نابرابری میان گروه‌های اجتماعی ایجاد کرد. این تضاد موجب شد که اقتصاد تحت رهبری او به کانون مباحث نئولیبرالیسم و نقش دولت در تنظیم توزیع ثروت تبدیل شود.

در این دوران، فرهنگ اقتصادی به سمت تأکید بر «انگیزه شخصی»، «پس‌انداز» و «آزادی انتخاب» تغییر کرد. این تغییرات نه تنها در بریتانیا بلکه در سطح جهانی نیز محسوس بود و ایده‌های نئولیبرال به کشورهای دیگر و حتی اقتصادهای در حال توسعه منتقل شد. این الگو بر خصوصی‌سازی و کاهش مداخلات دولتی تأکید داشت و به‌عنوان راه‌حلی برای رشد اقتصادی مطرح شد، هرچند انتقادات همچنان نسبت به نابرابری و عدم امنیت شغلی ادامه یافت.

با گذشت زمان، ساختار اقتصادی بریتانیا به صورت یک اقتصاد خدماتی و مالی متحول شد. بانک‌ها و شرکت‌های سرمایه‌گذاری در این راستا به خوبی رشد کردند و لندن به یکی از مراکز مالی مطرح جهانی تبدیل شد. با این حال، تغییرات اقتصادی بدون انتقاد نبوده و آثار منفی مانند از دست رفتن صنایع محلی و افزایش تنش‌های اجتماعی همچنان احساس می‌شود.

در نهایت، تاچریسم چارچوب جدیدی برای تفکر دولت‌ها درباره نقش خود در اقتصاد فراهم کرد. این مسیر اقتصاد را از تمرکز بر ساختارهای دولتی به سمت بازاری و خدماتی سوق داد، که در عین ایجاد پویایی، نابرابری و تنش‌های اجتماعی را نیز به همراه داشت. میراث اقتصادی تاچر امروز نسبتاً مثبت ارزیابی می‌شود، اگرچه انتقادات به سیاست‌های او همچنان وجود دارد. یکی از انتقادات اصلی به تاچر این بود که او بر مبنای دیدگاهی سفت و سخت از انسان و ضرورت اقتدار، سیاست‌های خود را پیش می‌برد. لقب «بانوی آهنین» که در آن زمان به او داده شد، نمادی از همزمانی قدرت و سخت‌گیری او در اتخاذ تصمیمات اقتصادی بود.در زمان تصویب انتصاب نخست‌وزیری، مقام مزبور با چالش‌های اقتصادی جدی روبرو بود. او که در سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۷۹ به قدرت رسید، اقتصادی به‌شدت راکد را به ارث برد که ویژگی‌های آن شامل تورم بالای بیش از حد، ناآرامی‌های اتحادیه‌های کارگری و مشکلات اجتماعی بود. این شرایط به طور جدی بر سیاست بریتانیا تأثیر گذاشته و موجب کسب عنوان “مرد بیمار” اروپا برای این کشور شد، وضعیتی که به “بیماری بریتانیایی” شهرت پیدا کرد.

به قدری چهره بریتانیا در چشم جهانیان پایین آمده بود که رونالد ریگان، در زمان انتخاب به ریاست‌جمهوری ایالات متحده، به شدت از اتخاذ هرگونه سیاست اقتصادی مشابه با بریتانیا توصیه شده بود. این موضوع تا حدی ناشی از وضعیت نامناسب دولت پیشین و ریسک‌های ناشی از رکود اقتصادی جهانی بود که تاثیرات منفی بر اقتصادهای صنعتی گذاشته بود. در واقع، اروپا و ایالات متحده از بدترین رکود پس از جنگ جهانی دوم رنج می‌بردند.

اما تا زمان انتخاب دوباره او در سال ۱۹۸۷، اقتصاد بریتانیا ششمین سال متوالی رشد مثبت را تجربه کرده بود. شاخص‌های اقتصادی شامل تولید، تراز تجاری، تأسیس کسب‌وکارهای جدید، سرمایه‌گذاری و رشد اقتصادی همگی بهبود یافته بودند. اقتصاد بریتانیا به آرامی به وضعیتی پایدار برگشته و از زمانی که از رکود خارج شده بود، نرخ رشد سه درصد را حفظ کرده بود. این تحولات به عنوان یک تغییر اساسی در مقایسه با وضعیتی که کمتر از یک دهه پیش در مرز بحران قرار داشت، مورد توجه قرار گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *